ماه: می 2019

هبوطی عمیق (هبوطِ عمیق)

این نوشته برای مسابقه «هنر دیجیتال ۹۸» توسط «بهزاد عامریان »نوشته شده است. در واقع این متن، statement اثری است که در این مسابقه ارائه شد. این اثر در قالب VR به این مسابقه ورود کرد.

کجا بوده ایم؟

در جایی که انسان محوریت همه چیز بوده است و تناسبات انسانی حرف اول و آخر را می زده است. اندازه ها، صداها، رنگ ها، معماری، شهرسازی، متریال ها و همه اجزای محیط به گونه ای بوده اند که ارزش های والای آدمی را مدام فریاد می زدند و یادمان می آوردند که ما به ذات ارزشمندیم.

کجا هستیم؟

در شهری که به عناوین مختلف ما را نادیده می گیرد و عنصر اصلی اش ماشین هایی هستند که جنس بدنشان از آهن است و هیکل شان به سردی مرده ای که قرن هاست ما را ترک گفته است.

حالمان چگونه است؟

این روزها زندگی شهری سبب شده است كه انسان در محیطی پر استرس با منابع صداهای نا به هنجار، همزیستی توام با ناراحتی را تحمل كند. شايد شنيدن بسته شدن درب خانه همسايه، بوق هاي بی وقفه در ترافيک سنگين، اگزوز دستکاري شده خودروها و فريادهاي گوشخراش فروشندگان دوره گرد در کوچه و خيابان، ديگر اين روزها عادت زندگي شهري باشد بدون اين که کسي بفهمد اثرات مخرب اين آلودگي صوتي تا چه اندازه روح ما را نشانه گرفته است.

در روزگاری که هنجارها، نا به هنجار شده اند؛ در روزگاری که آرامش از زندگی مان رخت بر بسته چه انتظاری است که هنوز انسانِ سابق باشیم؟! چه انتظاری می رود که آدمی هنوز ارزش های والای انسانی را برای خود دغدغه بداند؟! این انسان دیگر خلاقیت و هنر را دغدغه اصلی خود می داند؟! و هنرمند با کدام ذهنِ پاک و مانند فردی دغدغه مند به چالش های انسانی و فرهنگ ایرانی می اندیشد؟!

به دنبال چه هستیم؟

آلودگی های هر روزه شده اند اپیدمی های تمیز و شیکِ هر روز؛ به گونه ای که تمیز دادن سره از ناسره غیر ممکن است. آنچنان خوبی ها و بدی ها، هنجار ها و ناهنجاری ها، زیبایی ها و نا زیبایی ها، آرامش و اضطراب، ارزش ها و ضد ارزش ها در هم تنیده شده اند که گاهی متوجه وزن هر عمل و موقعیت نیستیم.

اگر ما این روزها به دنبال گمشده های قدیم خود مانند آرامش و پروازهای کودکانه خیال انگیز در ذهن و روانمان می گردیم بر هیچ کس پوشیده نیست که ارزش های ناب انسانی و ایرانی در فضایی عدالت مند و روشن متبلور می شوند و نه در فضاهایی که آلودگی رکن اصلی آن چیزهایی است که می بینیم و می شنویم.

رسالت ما چیست؟

این کار ترجمانِ دوباره خودآزاری هر روزمان است که این روزها درکمالِ سخاوت، به یکدیگر ارزانی می داریم. ما یاد گرفته ایم که با ناهنجاری ها و نا زیبایی ها بسازیم و هنجارها و زیبایی ها را به یاد نیاوریم، آرامش را یادآوری نکنیم و با رنج هایمان مانند نقص عضوی غیرقابل تغییر زندگی کنیم. ما به خوبی یاد گرفته ایم که بسوزیم و بسازیم و یادمان نیاید که زمانی نام مان دقیقا چه چیز بوده است! ما علاوه بر نام مان حتی اهداف مان را هم فراموش کرده ایم.

در این ملغمه و شلوغی کاش یادمان بیاید که هدف و رسالت ما چیز دیگری بود. هدفِ ما زندگانی بود و نه زنده مانی!

منباب «نظر» دیگران

چند وقتی است که به صورت جسته و گریخته کتاب «اضطراب منزلت» نوشته آلن دو باتن را به صورت غیر منظم می خوانم. نکات زیادی دارد. اما کمی روند و آهنگ مطالب و اتفاقات آن خسته کننده است. نمی دانم ایراد از ترجمه است یا حوصله کم من در این روزها.
هر چه که هست، حداقل تورق کردنش(حتی به صورت نا منظم) من را به فکر وا می دارد.

در قسمت انتهایی کتاب؛ راه حل ها(بخش دوم) نکات جالبی را عنوان می کند.
مثلا سخنی از «ولتر» را نقل میکند که «شوپنهاور» نیز با آن موافق بوده است؛ و آن اینکه:«زمین مملو از آدم هایی است که ارزش هم صحبتی ندارند.»
همین جمله خیال مان را در خیلی از جهات در زندگی راحت می کند.

راستش باید پذیرفت زندگی ما را در حال حاضر، عناصر و نظراتی تحت تاثیر قرار داده اند که ارزش محتوایی بالایی ندارند. یعنی صرفا کلماتی هستند که از روی عدالت و دانش و تحلیل(دیگران) به ما نرسیده اند و دیگرانی این حرف ها را با حالات مختلف درونی(مانند عقده ها- حقارت ها- استانداردهای معیوب خانوادگی- ارزش های معیوب اجتماعی و …) بر ما می رانند(می گویند). و جالب اینجاست که گفت و گو های درونی ما با خودمان(مثبت هایش) زیاد بر ما تاثیر گذار نیستند در مقایسه با حرف های بیرونی (دیگران)؛ و این از مشکلات ماست.

هر جور که به این مسئله نگاه کنیم این ما هستیم که شرایط بدی را برای خودمان به وجود آورده ایم. مثلا ما این دیدگاه را نداریم که: اگر خری به من لگد زد پس من کار بدی کرده ام یا آدم بدی هستم ؟!
ما آن حرکت خر را روی حساب «خر بودنش» می گذاریم و نه بدی خودمان.
حال، پس چرا …
حرف های دیگران ما را ناراحت می کند؟!
چرا حرف های دیگران است که ارزش ما را مشخص می کند ؟!
و چرا حرف های دیگران ما را به انجام خیلی از کارها سوق می دهد یا ما را از آن ها نهی می کند؟!

حرف اصلی «اضطراب منزلت» نیز همین است که خودت را با خودت بسنج. معیار های خودت را با شرایط خودت باز نویسی کن و همواره فردیت خود را خودت بساز.

تکه هایی از کتاب «در باب حکمت زندگی» از «آرتور شوپنهاور » را در اینجا می آورم که احساس می کنم عمق مطلب فوق را بهتر منتقل می کند.

+ اینکه در نظر دیگران چگونه هستیم و اینکه خودمون رو مطابق خواست و نظر دیگران درست کنیم و رفتار کنیم و بر این اساس زندگی کنیم، کاری اشتباه و باطل است.
+ اگر فردی، یک خصلتی رو در حد عالی داشته باشه، از اینکه اونو به معرض نمایش نذاره خوشحال میشه و همین که اون خصلت رو داره، به اندازه کافی خوشحالش میکنه.
+ هر گونه کسب شهرت و آبرو هیچ‌گونه نقشی در سعادت واقعی انسان نداره و انسان نباید به چیزی خارج از خودش اهمیت بده. مهم اینه که در نظر خودمون، به چه شکل هستیم. نظر دیگران یا کلا بی‌اهیمت است و یا در درجه دوم قرار داره.
+ هر فردی متناسب با ارزشی که برای خودش درنظر می‌گیره، به تنهایی پناه می‌بره و تنهایی رو دوست داره.