طعم واقعی نوشتن

داشتم به این فکر می کردم که نوشتن های این ایام چقدر کمرنگ شده و گذشته از این‌ها کیفیت سلبق را هم ندارد، که متوجه چیزهای جالبی شدم. با خودم چند سوال مطرح کردم، اینکه آخرین باری که نوشته‌ای که حال خوب داد به چه زمان و به کجا بر می‌گردد؟!

آخرین طعم واقعی وشته به چند سال قبل برمیگردد که من بیشتر خانه مادربزرگم میرفتم و بیشتر آنجا می ماندم. آن زمان بیشتر با درس و کتاب ارتباز داشتم(به واسطه دانشجو بودنم شاید). ولی نکته مهم اینبود که آنجا ویژگی خاصی داشت که کمتر جایی بعد آن، آن را نداشت. و آن چیزی بود به نام خالی بودن از تهی و خلاء. آنجا وسایل زیادی نبود که خود را با آن سرگرم کنم و این خاصیت داستان بود؛ یعنی چه ؟ یعنی تمرکز بیشتر و کمتر پرت شدن حواسمان به این سو و آن سو که این روزها بعلت وجود دیوایس و پلتفرم‌های مختلف بیشتر هم شده است.

می خواهم این را یادم بماند که من در خلوتی و فراغ بال آدم بهتری هستم و بیشتر می توانم از خودم راضی‌تر باشم. و باز می‌گویم نقصان این روزها عدم تمرکز و رها کردن موضوعات قبل از هضم و بالغ شدن هستند…

درباره روزها

صدای رفت و آمد وسایل نقلیه از خیابان به گوشم می رسد. گاهی یکیشان بوقی میزند و این صدای روتین تغییر پیدا میکند. مغازه ها یکی یکی در حال بستن هستند و خود را برای استراحت آماده می کنند. برخی شان خانواده ای چشم به راه دارند و برخی بی هیچ دلخوشی کرکره را پایین میدهند. کارمندانی که تا این ساعت اضافه کار بعلت حجم بالای کارها ایستاده بودند هم از گوشه پیاده رو به سمت خانه در حرکت هستند…

زندگی می تواند ساده یا پیچیده باشد، مبهم یا واضح باشد، کسل یا سراسر انرژی باشد، زندگی اما در یک چیز همیشه یکسان خواهد بود و آن این است که همیشه در تغییر خواهد بود، و مدام میچرخد و میتوان مطمین بود که همیشه بر یک پاشنه نخواهد چرخید …

تغیر یعنی امید
تغیر یعنی مفهوم (شدن)
تغیر یعنی میدانم نخواهم بود ولی فعلا قدم میزنم
تغیر یعنی جسارتی که هر لحظه زاده میشود
تغییر یعنی انتهایی نیست.

خطا

مطمئنا جایی کاری یا خطایی کرده ایم که همچنین بلایی سرمان آمده است. مگر میشود با این حجم اطلاعات خوب، امکانات و چیزهایی جدید که به ما قابلیت های منحصر به فردی داده است؛ تا این حد حالمان بد باشد، حوصله نداشته باشیم و عملا فلج شده باشیم ؟

شاید باید بپذیریم ما هنوز یا فرهنگ زندگی در این دوران را یاد نگرفته ایم یا هنوز قدرت مواجحه با این حجم اطلاعات را بدست نیاورده ایم. وگرنه هیچ عقل سلیمی قبول نمیکند که با این همه تنوع در چیزها و دانش های عالی، تا این حد خموده و رنجور باشیم.

حالا چرا این بحث را شروع کردم؟

– چون بیش از هر زمان دیگری تمرکز و گاها استمرار ندارم.
– به برنامه ریزی هایم نا پایبندم.
– در اولویت بندی ضعیف عمل میکنم.
– و کمتر از هر زمان دیگری در حال یادگیری علایق همیشگی ام هستم.

و تمام اینها برای من چیزی جز فرسودگی، و نابلدی زندگی نیست.

از سالی که گذشت به سالی که پیش رو است

نمیدانم این جمله برای چه کسی بود که میگفت: «عید واقعی از آن کسی اسـت که پایان سالش را جشن بگیرد، نه آغاز سالی که از آن بی خبر است.» ولی همین جمله محوریت این نوشته را تا حدودی مشخص می‌کند. یعنی قرار نیست آرزوهای سال آینده را به تنهایی بازگو کنم که بیشتر غرض من تحلیل سالی بود که همین چند ساعت پیش از سرمان گذشت.

سال ۱۳۹۸ از آن سال‌هایی بود که پر از اتفاقات هنجار و نا به هنجار بود، پر از خواستن ها و نخواستن‌ها، پر از شدن ها و نشدن ها بود و پر از احساسات و عواطفی که خواسته و ناخواسته می‌آمدند و میرفتند و …
هر چه که بود باید بگویم تقریبا سال ۱۳۹۸ برای من بهترین سال زندگی ام بود. می‌دانم که مدام در تلاطم جامعه غوطه ور بودم و مدام با احساساتم می‌جنگیدم و باید حالِ خراب خیلی از مردمان و اطرافیان را با ناراحتی می‌دیدم و تحمل می‌کردم ولی در نهایت ظرف ۹۸ برای من ظرف پرباری بود. ذیل همین نوشته به مواردی چند از این سال خواهم پرداخت.
بیشترِ تحلیلی که از سال گذشته خواهم داشت نسبت به «نمودار چرخ زندگی» خواهد بود؛ به این دلیل که آن را مجموعه ای خلاصه اما کامل از موارد مختلف در زندگی می‌دانم.

چرخه زندگی

رشد و یادگیری: اگر یادگیری را به دو بخش آکادمیک و اکتسابی(حاصل از تجربه) تقسیم بندی کنم، اوضاع در قسمت اول یعنی آکادمیک آنچنان چنگی به دل نمی زد ولی اگر یادگیری اکتسابی حاصل از تجربه، سعی و خطا را در آن بگنجانیم آمار به طرز معناداری فرق می‌کند. ۹۸ سالی سراسر از تجربه هایی بود که برای اولین بار اتفاق افتاده بودند و در هر کدام از این تجربه ها رشد و حرکتی رو به جلو در دل خود داشت.

– اگر بخواهم نیک بنگرم؛ باید در سال جدید وزن یادگیری آکادمیک را به طرز معناداری افزایش دهم. ( یکی از دلایلی که سال ۱۳۹۸ برای من سال یکتایی بود وجود تجربه های متعدد آن بود که مرا هر روز متفاوت تر از روز دیگر نگاه می داشت. این را میدانیم که تجربه بیشتر یعنی، زمین خوردن بیشتر و سیلی های بیشتر؛ ولی در این مسیر و در این سال چیزی که بیش از گذشته رخ نشان می داد همین تجربه های کوچک و بزرگ بود؛ که پس از مدتی که از دردشان می‌گذشت تبدیل به خاطره‌هایی قدرتمند می‌شدند.)

شغل و حرفه: یکی از چند قسمتِ چالش برانگیز ۹۸ در این بند خلاصه می‌شود. در زمینه شغلی امسال سال ه خوبی بود. وسعت کار و تنوع خدماتی که ارائه شد غیر قابل قیاس با سال پیش بود. کیفیت کارها در برخی حوزه ها به طرز مبرهن و غیر قابل باوری بهبود یافته بود. اینکه خدمات گسترش پیدا میکند یعنی خوبی ها و بدی ها(در کنار هم) افزایش پیدا خواهد کرد و چالش ها به طبع آن متفاوت خواهد بود، در این سال نیز بدین گونه بود. امسال به خوبی فهمیدم چیزی که در زندگی حرفه‌ای باید به دنبال آن باشم، خلاقیت، تفاوت، یکتا بودن و کیفیت است، که همه این ها در زیر چتر تعهد معنا پیدا خواهد کرد.

– اگر بخواهم نکاتی را در جهت بهبودی در سال آینده نام ببرم: ۱- مشخص نمودن دقیق خدمات ۲- جلوگیری از چندپارگی خدمات ارائه شده ۳- تمرکز بیشتر ۴- مدیریت بهتر زمان ۵- نه گفتن های به موقع ۵- نظم بیشتر امور ۶- استفاده بیشتر از دانشِ روز(دانشی به لحظه به روز می‌گردد) ۷- گرفتن کمک های به موقع و اضافه شدن نیروها در زمان مقتضی نام برد.
– و نکته ی دیگری که باید اضافه کرد، پذیرش کارهای محدود ولی با کیفیت است؛ که به هیچ عنوان نباید به علت‌های معقول یا نا معقول از آن عدول کرد.
ادامه مطلب »

مقایسه دو روز با دو طعم

دو روز گذشته دو روز کاملا متفاوت بودند، روز اول روزی موافق و روز دوم(یعنی دیروز) روی نا موافق و به نوعی مخالف بود.

اما چه گذشت؟!
روز اول روزی بود که دنیا بر وفق مرادمان بود، مست از خوبی روز ها بودیم و باد مخالفی در حوالی کشتیمان نبود. یعنی آفتاب ملایمی می تابید و دریا آرام بود و بادبان هایمان برافراشته و با ملایمت و طبق نقشه به جلو میراندیم. در این میانه اما حواسمان به خیلی چیزها نبود؛ که بعدا به تفضیل درباره آنها صحبت خواهیم کرد. !

روز دوم یعنی دیروز، روزی بود که فکر می‌کردیم وقتی از خواب بلند می‌شویم همه چیز رنگی دیگر خواهد داشت، اما در طول روز و میانه روز اتفاقاتی در مسیر افتاد که فهمیدیم نباید نه به آن ناملایمات و نه به دیگر ملایمات دلی بست. خلاصه روز دوم و بادهای نا موافق به من بیشتر درس داد، درس عدم دلبستگی و یا وابستگی به خوبی ها.

اما چند نکته مغفول ماند:
اولی اینکه در آن روزهای موافق که دریا آرام بود ما شکر آن روزها را به جای آوردیم و وقتی شما شکری به جای می‌آورید یعنی حواستان به خوبی ها هست. پس ما از این مرحله مردود نشده ایم.
و در روزهای ناخوشی باید یادمان بماند که روزهای خوبی بوده اند که باز به امید آن روزها از هم نپاشیم.

هر چند به قول استادم:
تنها یک واقعیت در دنیا وجود دارد و آن هم «اکنون» است گذشته هذیانی بیش نیست و آینده امری مخدوش.
این یعنی وقتی خوبی اتفاق افتاد با آن خوش باش و لذتش را ببر و وقتی امری ناگوار بر ما وارد شد به آموختن از آن بپردازیم و معنای حالِ آن را درک کنیم و دنبال گذشته و آینده بی جهت نگردیم.

چیزی که، بر سَرمان نیامده است!

این مطلب را اینگونه می خواستم شروع کنم که، «چه بر سرمان آمده که …» وقتی منصفانه نگاه کردم دیدم این تیتر لزومی ندارد و بیخودی شلوغش می‌کند.
می‌خواستم بگویم که چه بر سرمان آمده است که «کم توجه ایم»، «بی تفاوت ایم»، «روابط انسانی را فراموش کرده ایم»، مانند سابق «تمرکز نداریم،«به دیدار فامیل و آشنا نمی‌رویم» و … که دیدم واقعا لزومی ندارد که اینقدر شلوغش کنم و این ها همه طبیعی است. دنیا هزاران چرخ خورده است و وسایل و تکنولوژی هایی آمده است که این تغییرات را ناگزیر کرده اند.

حال واکنش ما به این تغییرات چگونه است؟
به یاد بیاوریم که موضوع فیلم فارسی های قدیم چه بوده ؟! مفاهیمی چون مردانگی، غیرت، اصل و نسب، خون، حرمت، بزرگی و کوچکی، تجربه، قدرت بازو و … این مفاهیم در آن روزگار خیلی کاربرد داشته اند و این روزها کمتر فیلمی ساخته می‌شود که درست و دقیق همین مفهوم را داشته باشد.
چرا؟ جواب تقریبا برای من مشخص است. به این دلیل که آن مفاهیم آن زمان مهم بوده و دغدغه مردم بوده است ولی حال خیر. برای مثال آن زمان قدرت بازو بدلیل موقعیت های نزاع، تعرض های گاه و بیگاه، مهارت‌های کاری یَدی و … بیشتر اهمیت داشته و در حال حاضر قدرت های دیگری جای آن را گرفته است.

خلاصه زندگی و زمانه را با همین کم و زیاد هایش بپذیریم تا شوک نشویم و قدرت ادامه مسیر را همواره در خود و رگ هایمان حس کنیم.

شلختگی

بعد از مدت‌ها باز به این خانه برگشته ام. این دور بودن و به روز نبودن شاید ریشه در «شلختگی» بیش از اندازه در امور دارد. به هر حال باز عزیم نوشتن کرده‌ام. قبل از هر موضوع دیگری برخود لازم می‌دانم اموری را که چند وقت گذشته ذهنم را درگیر کرده بود را بازگو کنم و سپس اگر مجالی بود از روزمرگی‌ها بنویسیم؛ که اعتقاد دارم نوشتن از هر روزمرگی الزاما کار مفید و مثبتی نیست؛ ولی اگر همین روزمرگی‌ها را با چاشنی تحلیل و مطالعه پیوند دهیم غذای خوشمزه‌ای در انتظارمان خواهد بود.

✔️ موضوع اول: چه چیز به ما مربوط است؟!
این سوال از آن سوال هاست که این روز ها به هر کس که میرسم بحثمان را ناخودآگاه به آن می کشانم، می‌گویم: فلانی به نظرت فلان چیزها واقعا به من/ به ما (اگر همکار باشد) ربطی هم دارد؟! و می‌نشینیم پای بحث و صحبت و گزافه‌گویی‌هایی از این دست.
ولی چیزی که بیشتر به آن معتقد شده‌ام یا بهتر است بگویم «پذیرفته‌ام» تا کمی آرام گیرم؛ این است که در «دیزاین» اصولا همه چیز و همه کس و همه‌جا به ما مربوط است و اصصولا جدا کردن بعضی مسائل در دیزاین کار جالب و اصولی نیست.
چرا؟ چون ما همگی این را پذیرفته‌ایم که «دیزاین» فرآیندش در جهت -حل مسئله- است و این حل کردن مسئله شما را با ابعادی از آن موضوع روبرو می‌کند که ممکن است فکر می‌کردی آنچنان هم به تو ربطی ندارد ولی واقعیت چیز دیگری است..

✔️ موضوع دوم: برنامه‌ریزی و مخصوصا برنامه روزانه و روتین های هر روزه
این موضوع یعنی «برنامه ریزی» از آن چیزهای بی صاحابی است که بد به جانمان افتاده است و نمیدانم کجایش را بگیرم!!! یعنی ابتدا و انتهای مشخص و واضحی ندارد تا به آن استناد کنم. راستش این موضوع هم برایم مانند «دیزاین» شده که خیلی چیزها دارد و از گستردگی اش جانم را به لبم رسانده.

✔️ موضوع سوم: راه حل
در این قسمت بیشتر باید به خود بقبولانم که بهتر است اینگونه باشد وگرنه راه حل که حرفی بی معنی است و اصولا معنی ندارد.
▪️ بهتر است گاهی بنشینیم و روی هدف هایمان را خط بزنیم!
آری، لازم است گاهی با تمام بی رحمی بنشینیم و کارهایی که می خواستیم یا می‌خواهیم را الویت بندی کنیم و برخی را برای همیشه از لیستمان به بیرون پرت کنیم. این بیرون انداختن ذهنمان و زندگی و دنیایمان را باز تر می‌کند تا کاهدف هایی با اولویت های بالاتر را دنبال کنیم. اما نا گفته نماند که این کار جسارت و درشتی زیادی می‌خواهد که نباید به این سادگی ها از آن چشم پوشی کرد.
▪️ با تمام وجود بپذیریم و «حال» مان را قبول کنیم!
درصد مشخصی نمی‌توان داد ولی حدود تا درصد در آن چیزی که از خود می‌بینیم سهیم هستیم. عوامل بیشماری مانند وراثت، موقعیت خانوادگی، منطقه شهری، کشور تولد و … در اینی که هستیم موثر بوده‌اند. ولی به محض اینکه با تمام وجود بفهمیم ناخدای این کشتی شکسته و بعضا نا مناسب ما هستیم، برنامه تغییر می‌کند و دیگر این نا خدا دنبال وقایع گذشته نمی‌گردد و توان خود را به ترمیم و بازسازی و احداث خواهد گذارد.

هبوطی عمیق (هبوطِ عمیق)

این نوشته برای مسابقه «هنر دیجیتال ۹۸» توسط «بهزاد عامریان »نوشته شده است. در واقع این متن، statement اثری است که در این مسابقه ارائه شد. این اثر در قالب VR به این مسابقه ورود کرد.

کجا بوده ایم؟

در جایی که انسان محوریت همه چیز بوده است و تناسبات انسانی حرف اول و آخر را می زده است. اندازه ها، صداها، رنگ ها، معماری، شهرسازی، متریال ها و همه اجزای محیط به گونه ای بوده اند که ارزش های والای آدمی را مدام فریاد می زدند و یادمان می آوردند که ما به ذات ارزشمندیم.

کجا هستیم؟

در شهری که به عناوین مختلف ما را نادیده می گیرد و عنصر اصلی اش ماشین هایی هستند که جنس بدنشان از آهن است و هیکل شان به سردی مرده ای که قرن هاست ما را ترک گفته است.

حالمان چگونه است؟

این روزها زندگی شهری سبب شده است كه انسان در محیطی پر استرس با منابع صداهای نا به هنجار، همزیستی توام با ناراحتی را تحمل كند. شايد شنيدن بسته شدن درب خانه همسايه، بوق هاي بی وقفه در ترافيک سنگين، اگزوز دستکاري شده خودروها و فريادهاي گوشخراش فروشندگان دوره گرد در کوچه و خيابان، ديگر اين روزها عادت زندگي شهري باشد بدون اين که کسي بفهمد اثرات مخرب اين آلودگي صوتي تا چه اندازه روح ما را نشانه گرفته است.

در روزگاری که هنجارها، نا به هنجار شده اند؛ در روزگاری که آرامش از زندگی مان رخت بر بسته چه انتظاری است که هنوز انسانِ سابق باشیم؟! چه انتظاری می رود که آدمی هنوز ارزش های والای انسانی را برای خود دغدغه بداند؟! این انسان دیگر خلاقیت و هنر را دغدغه اصلی خود می داند؟! و هنرمند با کدام ذهنِ پاک و مانند فردی دغدغه مند به چالش های انسانی و فرهنگ ایرانی می اندیشد؟!

به دنبال چه هستیم؟

آلودگی های هر روزه شده اند اپیدمی های تمیز و شیکِ هر روز؛ به گونه ای که تمیز دادن سره از ناسره غیر ممکن است. آنچنان خوبی ها و بدی ها، هنجار ها و ناهنجاری ها، زیبایی ها و نا زیبایی ها، آرامش و اضطراب، ارزش ها و ضد ارزش ها در هم تنیده شده اند که گاهی متوجه وزن هر عمل و موقعیت نیستیم.

اگر ما این روزها به دنبال گمشده های قدیم خود مانند آرامش و پروازهای کودکانه خیال انگیز در ذهن و روانمان می گردیم بر هیچ کس پوشیده نیست که ارزش های ناب انسانی و ایرانی در فضایی عدالت مند و روشن متبلور می شوند و نه در فضاهایی که آلودگی رکن اصلی آن چیزهایی است که می بینیم و می شنویم.

رسالت ما چیست؟

این کار ترجمانِ دوباره خودآزاری هر روزمان است که این روزها درکمالِ سخاوت، به یکدیگر ارزانی می داریم. ما یاد گرفته ایم که با ناهنجاری ها و نا زیبایی ها بسازیم و هنجارها و زیبایی ها را به یاد نیاوریم، آرامش را یادآوری نکنیم و با رنج هایمان مانند نقص عضوی غیرقابل تغییر زندگی کنیم. ما به خوبی یاد گرفته ایم که بسوزیم و بسازیم و یادمان نیاید که زمانی نام مان دقیقا چه چیز بوده است! ما علاوه بر نام مان حتی اهداف مان را هم فراموش کرده ایم.

در این ملغمه و شلوغی کاش یادمان بیاید که هدف و رسالت ما چیز دیگری بود. هدفِ ما زندگانی بود و نه زنده مانی!

منباب «نظر» دیگران

چند وقتی است که به صورت جسته و گریخته کتاب «اضطراب منزلت» نوشته آلن دو باتن را به صورت غیر منظم می خوانم. نکات زیادی دارد. اما کمی روند و آهنگ مطالب و اتفاقات آن خسته کننده است. نمی دانم ایراد از ترجمه است یا حوصله کم من در این روزها.
هر چه که هست، حداقل تورق کردنش(حتی به صورت نا منظم) من را به فکر وا می دارد.

در قسمت انتهایی کتاب؛ راه حل ها(بخش دوم) نکات جالبی را عنوان می کند.
مثلا سخنی از «ولتر» را نقل میکند که «شوپنهاور» نیز با آن موافق بوده است؛ و آن اینکه:«زمین مملو از آدم هایی است که ارزش هم صحبتی ندارند.»
همین جمله خیال مان را در خیلی از جهات در زندگی راحت می کند.

راستش باید پذیرفت زندگی ما را در حال حاضر، عناصر و نظراتی تحت تاثیر قرار داده اند که ارزش محتوایی بالایی ندارند. یعنی صرفا کلماتی هستند که از روی عدالت و دانش و تحلیل(دیگران) به ما نرسیده اند و دیگرانی این حرف ها را با حالات مختلف درونی(مانند عقده ها- حقارت ها- استانداردهای معیوب خانوادگی- ارزش های معیوب اجتماعی و …) بر ما می رانند(می گویند). و جالب اینجاست که گفت و گو های درونی ما با خودمان(مثبت هایش) زیاد بر ما تاثیر گذار نیستند در مقایسه با حرف های بیرونی (دیگران)؛ و این از مشکلات ماست.

هر جور که به این مسئله نگاه کنیم این ما هستیم که شرایط بدی را برای خودمان به وجود آورده ایم. مثلا ما این دیدگاه را نداریم که: اگر خری به من لگد زد پس من کار بدی کرده ام یا آدم بدی هستم ؟!
ما آن حرکت خر را روی حساب «خر بودنش» می گذاریم و نه بدی خودمان.
حال، پس چرا …
حرف های دیگران ما را ناراحت می کند؟!
چرا حرف های دیگران است که ارزش ما را مشخص می کند ؟!
و چرا حرف های دیگران ما را به انجام خیلی از کارها سوق می دهد یا ما را از آن ها نهی می کند؟!

حرف اصلی «اضطراب منزلت» نیز همین است که خودت را با خودت بسنج. معیار های خودت را با شرایط خودت باز نویسی کن و همواره فردیت خود را خودت بساز.

تکه هایی از کتاب «در باب حکمت زندگی» از «آرتور شوپنهاور » را در اینجا می آورم که احساس می کنم عمق مطلب فوق را بهتر منتقل می کند.

+ اینکه در نظر دیگران چگونه هستیم و اینکه خودمون رو مطابق خواست و نظر دیگران درست کنیم و رفتار کنیم و بر این اساس زندگی کنیم، کاری اشتباه و باطل است.
+ اگر فردی، یک خصلتی رو در حد عالی داشته باشه، از اینکه اونو به معرض نمایش نذاره خوشحال میشه و همین که اون خصلت رو داره، به اندازه کافی خوشحالش میکنه.
+ هر گونه کسب شهرت و آبرو هیچ‌گونه نقشی در سعادت واقعی انسان نداره و انسان نباید به چیزی خارج از خودش اهمیت بده. مهم اینه که در نظر خودمون، به چه شکل هستیم. نظر دیگران یا کلا بی‌اهیمت است و یا در درجه دوم قرار داره.
+ هر فردی متناسب با ارزشی که برای خودش درنظر می‌گیره، به تنهایی پناه می‌بره و تنهایی رو دوست داره.