فیلم نوشت

درباره ی فیلم – کلیپ – فیلم سینمایی و هر آنچه که بصورت Film دیده می شود.

دربارۀ یاد آوری

remember - یادآوذی - عامریان

رِدْ – درحالی‌که به دیوارهای زندان اشاره دارد – به رفقایش چنین توضیح می‌دهد:

«این دیوارها از جهاتی عجیب‌اند؛ در نخست ازشان متنفری، به‌مرور برایت عادی می‌شوند و رفته‌رفته به آنها معتاد میشی. به‌این میگویند وابستگی!».

به‌همین علت «یادآوری» یا مرور دوباره میثاق ها، نوشته جات، درونیات، امری لازم می نماید. ما همواره باید به یاد «والایی» و «آزادی» باشیم و نباید به دیوار های زندان هایمان عادت کنیم. ما با آرزو ها و رویاهایمان معنا می گیریم. آنها را به یاد آوریم…

پ.ن: جواب به پرسش هایی مانند:
چرا مرور میکنیم؟
چرا بایست یادآوری کرد؟
چرا باید به خلاصه ها رجوع کرد؟
چرا باید مجددا بعضی کتاب ها را خواند؟

من خوبم نگران نباش

Je vais bien, ne t'en fais pas من خوبم نگران نباش

چند نوع دروغ داریم: اولیش همون چیزهایی هست که خیلی ها بهمون میگن. دومیش نوعیه که به صلاح دید خودشون بهمون درستش رو نمیگن، زیادش میکنن یا کم تر، ولی به هر حال راست نیست. سومیش اونه که هیچی نمیگن، خیلی چیزها رو نمیگن. و این کثیف ترین نوع دروغیه که میشه انتظار داشت.

نطقی که کور نیست!

به هفت روزی که متفاوت تر از سایر ایام گذشته است فکر می کنم. اینکه واقعا تفاوت داشته است؟ اگر آن تفاوتی که خودم دوست می داشته ام برآورده نشده؛ قسمتی از آن به شرایط بیولوژیک و بدنی در این ایام مربوط است. وگرنه تشنگی به تفاوت هنوز که دارم می نویسم در من غلیان و جوشش دارد.

همیشه قرار نیست داده ها به صورت آموزش، نوشته، کتاب و … و خیلی رسمی باشند. گاهی آموزش در دل چیزهایی است که کمتر آموزنده دیده می شوند. مانند فیلم ها که داستان های زندگی نکرده ما شاید باشند.

دیشب بنا به اتفاق و غیر برنامه ریزی شده “طعم گیلاس” (عباس کیارستمی، ۱۳۷۶) را به اتفاق دیدم. خیلی ساده، بی پیرایه، شاید ضعیف (از خیلی نظرها) ولی در انتها دلت شاد بود به چند دیالوگی که از آن بیان شد. دلت به زندگی کردن با آن شخصیت که توانستی همزاد پنداری نسبی را با آن بکنی خوش بود.

بالاتر نوشتم نطقی که کور نیست؛ دلیل دارد؛ تازگی ها کمتر می نویسم. شاید دیگران و نزدیکان هم به درستی درک کرده اند. دلیلش این است که بیشتر اوقات به این می گذرد که اجازه می دهم ته نشین شوند داده ها. یعنی بیشتر وقت را به ته نشین شدن و صبر کردن می گذرانم. کمتر حرص می خورم و از بد عهدی ایام کمتر گلایه می کنم. تنها گلایه ام این است که نمی دانم فرداها از امروزهایم پشیمان می شوم یا نه؟! البته جای پشیمانی ها را نمی گذارم زیاد خالی شود، ولی غریبه که نیستی این بار آخر ها، تکرار نشدن ها، غفلت ها، نگفتن ها و … کمی رعشه به اندامم می اندازد. یادم نمی رود که تنها خواست من نیست؛ مسئله خیلی حواشی دیگر دارد که از یَد من خارج است و این را نباید فراموش کرد. مانند زندگی روزمره که تنها درصدی در اختیار ماست و احتمالات دیگری نیز در آن دخیل اند.

Rush | یورش

File:Rush UK poster.jpeg

راستش این مطلب رو باید هم تو قسمت وصیت نامه و هم فیلم نوشت بنویسم. “راش” تنها یک فیلم نیست؛ یک زندگی است؛ یک درس است؛ یک دوره ی تجربه نکرده است که باید هر کسی آن را بخواند و ببیند. آدم هایی مثل من که همیشه دلیل هایی بیّن و روشن برای زندگی می خواهند باید از این ردیف کارها بیشتر تناول کنند.

داستان برای سال های ۷۰ میلادی است بین دو راننده که از کلاسِ پایین ترِ رانندگی (یعنی فرمول سه و فرمول دو) خود را به سطح یک آن یعنی فرمول یک می رسانند. این دو آدم دو موجود با دو دنیای متفاوت ولی هدف یکسان هستند. نکته ی جالب اینجاست این داستان و فیلم نامه بیش از ۸۰ درصد با واقعیت مطابقت دارد و شما عملا با یک زندگی نکرده ولی واقعی روبرو هستید.

سالم زندگی کردن؛ هزینه دارد. نا سالم زندگی کردن هم هزینه دارد. در انتها باید دید فلسفه تو از زندگی چیست؟!

می خواهی نقشی ماندگار شوی یا نقشی کوتاه ولی لذیذ ؟

پ.ن: مرسی از مهراب خان قاسم خانی واسه معرفی ش/.

بی پولی

احساس می کنم حال و روز هر کسی تا “بی پولی” فاصله ای نخواهد داشت. “بی پولی” باز تصویرِ یک تراژدی ممکن در هر زندگی است. اینکه فاصله ی خوشبختی تا بدبختی کوتاه تر از آن است که بشود فکرش را کرد.

“بی پولی” مرا یادِ حس بعد از زیارت اهل قبور می اندازد. حسی که بعد از رفتن به بهشت زهرا خواهیم داشت. زندگی کم معنی می شود و به آرامشی نه از سرِ خوشی بلکه از سر پوچی حواشی این دنیا می رسیم.

پ.ن: بازی ها از برای من بسیار بد بودند ؛ حمید نعمت الله را دیگر نمی خواهم اینطور ببینم. “بی پولی” بین کمدی و تراژدی در حرکت بود.

شلاق زدن

Whiplash poster.jpg

بنا به توصیه حدود دو شب پیش فیلم whiplash را دیدم.

دیگر کمتر می خوام از لحاظ تکنیکال و فنی در مورد فیلم ها بحث کنم و بیشتر می خوام داستان story روایت شده را درک کنم. فکر می کنم این بیشتر به کار این روزهایم بیاید (تا اینکه مثلا دوربین از کجا به کجا حرکت کرد – روی دست بود یا روی ریل حرکت می کرد – دکوپاژ کارگردان در فلان صحنه چقدر خوب یا ید بود!)

“فیلم شلاق” یا “شلاق زدن” چند چیز را برایم یادآور شد؛ و باز دوگانگی را در من زنده کرد. که کدام ارزشمند تر است؟!

اینکه Miles Teller خیلی چیزها را فدا کرد تا برسد به آنچه که در ذهنش بود را نمیدانم خوب برداشت کنم یا بد؟! او زندگی خود را در برهه ای وقف درام کرد؛ آدمی نبود که با همه بجوشد. شاید درام برای او حکم همان دوستان نداشته را داشت و می خواست به هر طریقی شده این یک دوست را برای خودش حفظ کند. برای حفظ این دوست (درام) به کسی مانند J. K. Simmons روی آورد که احساس می کرد می تواند دوستی اش با “درام” را قوی تر کند.

خلاصه برای نگه داشتن این دوست (در دنیای خالی از دوست پسرک) خیلی سختی ها را به جان خرید و انگار راضی بود. ولی باز در لحظه ای که به دخترک پیشنهاد داد این را پذیرفت که نمی تواند با درامش همیشه خوشحال باشد و بایست دوست ی انسانی را برای خلاء هایش انتخاب کند.

 

پسرک سلامت دستانش را (برهه ای) از دست داد؛ دخترک را نیز؛ لذت زندگی کردن را نیز؛ تصادف را به جان خرید و … تا به وصال برسد. که وقتی رسید نا توان بود. که وقتی رسید نه خودش؛ نه اعصابش؛ و … یارای وصال نداشتند.

فاصله گرفت؛ رها کرد … سپس به واقعه ای باز بر گشت. که انگار دوری از محبوب امکان پذیر نیست؟!

شب های روشن

در حال حاضر ساعت ۴۸ دقیقه بامداد ۲۱ اردیبهشت است.

در اتاق نشسته ام و درب بالکن را بازگذاشته ام تا صدای باران تندی که در میانه ی فیلم دیدن شروع به بارش گرفت را بشنوم!

همزمانی جالبی رخ داده، در فیلم هم داشت باران می بارید، در واقعیت هم.

حدود دو یا سه سال پیش بود که در شهر کتاب ابن سینا گفتم یک کتاب در کنار کتاب هایی که خودم گرفته ام را پیشنهاد کن؛ بی درنگ گفت: “شب های روشن” داستایوفسکی را خوانده ای؟ من هم گفتم نه، فرصت نشده. بعد تر برایم گفت که نسخه ی فیلم “شب های روشن” ساخته فرزاد مؤتمن را بارها دیده و هر بار که میبیند لذت می برد.

کتاب را به پایان نبردم. چون هر بار که سمتش می رفتم و چند صفحه ای می خواندم با همان صفحات عشق بازی می کردم. بعد تر کتاب را مادر از کتابخانه برداشت و خواند و گفت: چقدر دردناک!

دیشب قسمتی و امشب نیز قسمتی دیگر از فیلم”شب های روشن” را داشتم می دیدم. نمی توانم همه اش را یکهو سر بکشم. این باران امروز و امشب و این فیلم مرا به دنیایی دیگر می برد. به دنیایی که انگار هیچ چیز در آن ثابت شده و واقعی نیست. چند وقتی هست که به این فکر می کنم کدام چیز ها واقعا حقیقی هستند ؟ و به جواب مشخصی هم نمی رسم.

فیلم در سال ۱۳۸۱ ساخته شده. همه چیز سرد است، روح کمی در اشیاء و آدم ها وجود دارد. تنها کسی که در آن روح زندگی وجود دارد، دخترک عاشق است.

دلیل روح دار بودنش را فهمیدید؟ زیرا او یک چیز را می داند و به آن باور دارد.

او به چیزی که باور داشت مومن بود، پس همین راه نجاتش بود. تنها کسی که زندگی اش معنا داشت در کل قصه همین آدم بود.

دارم از خودم می پرسم چند وقت ه که شب هامون روشن نشده؟

پ ن:در ابتدای کتاب شب های روشن نوشته :فیودور داستایوفسکی چنین نوشته شده…
“و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه ای از عمرش را با تو همدل باشد”

 

پرونده:White Nights - Shabhaye roshan (2003).jpg

فیلم “کمدی انسانی”

پرونده:Human Comedy Poster.jpg
دیشب فیلم “کمدی انسانی” اثر محمدهادی کریمی را دیدم.

از لحاظ تکنیک و چفت و بست نتوانستم نمره قابل قبولی به این فیلم بدهم. ولی جدا از بحث کیفیت و تکنیک های به کار رفته در فیلم؛ مفهومی در آن وجود داشت که هنوز به آن فکر میکنم. مفهوم این جریان چقدر از ما زندگی دیگران را زندگی کرده ایم؟ یا اینکه، در این زندگی چند درصد خودمان بوده ایم؟

به این فکر می کنم که باید با درونیات خودمان زندگی کنیم. با کیفیتِ خود و بی کیفیت دیگران بودن بد نیست. بد نیست ولی جربزه ای بسی زیاد می طلبد.