روز نوشت

درباره روز نوشت – خاطرات – اتفاقات روزمره و روزانه و هرآنچه که با آن در روز روبرو می شویم یا درباره آن فکر می کنیم.

درباره روزها

صدای رفت و آمد وسایل نقلیه از خیابان به گوشم می رسد. گاهی یکیشان بوقی میزند و این صدای روتین تغییر پیدا میکند. مغازه ها یکی یکی در حال بستن هستند و خود را برای استراحت آماده می کنند. برخی شان خانواده ای چشم به راه دارند و برخی بی هیچ دلخوشی کرکره را پایین میدهند. کارمندانی که تا این ساعت اضافه کار بعلت حجم بالای کارها ایستاده بودند هم از گوشه پیاده رو به سمت خانه در حرکت هستند…

زندگی می تواند ساده یا پیچیده باشد، مبهم یا واضح باشد، کسل یا سراسر انرژی باشد، زندگی اما در یک چیز همیشه یکسان خواهد بود و آن این است که همیشه در تغییر خواهد بود، و مدام میچرخد و میتوان مطمین بود که همیشه بر یک پاشنه نخواهد چرخید …

تغیر یعنی امید
تغیر یعنی مفهوم (شدن)
تغیر یعنی میدانم نخواهم بود ولی فعلا قدم میزنم
تغیر یعنی جسارتی که هر لحظه زاده میشود
تغییر یعنی انتهایی نیست.

خطا

مطمئنا جایی کاری یا خطایی کرده ایم که همچنین بلایی سرمان آمده است. مگر میشود با این حجم اطلاعات خوب، امکانات و چیزهایی جدید که به ما قابلیت های منحصر به فردی داده است؛ تا این حد حالمان بد باشد، حوصله نداشته باشیم و عملا فلج شده باشیم ؟

شاید باید بپذیریم ما هنوز یا فرهنگ زندگی در این دوران را یاد نگرفته ایم یا هنوز قدرت مواجحه با این حجم اطلاعات را بدست نیاورده ایم. وگرنه هیچ عقل سلیمی قبول نمیکند که با این همه تنوع در چیزها و دانش های عالی، تا این حد خموده و رنجور باشیم.

حالا چرا این بحث را شروع کردم؟

– چون بیش از هر زمان دیگری تمرکز و گاها استمرار ندارم.
– به برنامه ریزی هایم نا پایبندم.
– در اولویت بندی ضعیف عمل میکنم.
– و کمتر از هر زمان دیگری در حال یادگیری علایق همیشگی ام هستم.

و تمام اینها برای من چیزی جز فرسودگی، و نابلدی زندگی نیست.

مقایسه دو روز با دو طعم

دو روز گذشته دو روز کاملا متفاوت بودند، روز اول روزی موافق و روز دوم(یعنی دیروز) روی نا موافق و به نوعی مخالف بود.

اما چه گذشت؟!
روز اول روزی بود که دنیا بر وفق مرادمان بود، مست از خوبی روز ها بودیم و باد مخالفی در حوالی کشتیمان نبود. یعنی آفتاب ملایمی می تابید و دریا آرام بود و بادبان هایمان برافراشته و با ملایمت و طبق نقشه به جلو میراندیم. در این میانه اما حواسمان به خیلی چیزها نبود؛ که بعدا به تفضیل درباره آنها صحبت خواهیم کرد. !

روز دوم یعنی دیروز، روزی بود که فکر می‌کردیم وقتی از خواب بلند می‌شویم همه چیز رنگی دیگر خواهد داشت، اما در طول روز و میانه روز اتفاقاتی در مسیر افتاد که فهمیدیم نباید نه به آن ناملایمات و نه به دیگر ملایمات دلی بست. خلاصه روز دوم و بادهای نا موافق به من بیشتر درس داد، درس عدم دلبستگی و یا وابستگی به خوبی ها.

اما چند نکته مغفول ماند:
اولی اینکه در آن روزهای موافق که دریا آرام بود ما شکر آن روزها را به جای آوردیم و وقتی شما شکری به جای می‌آورید یعنی حواستان به خوبی ها هست. پس ما از این مرحله مردود نشده ایم.
و در روزهای ناخوشی باید یادمان بماند که روزهای خوبی بوده اند که باز به امید آن روزها از هم نپاشیم.

هر چند به قول استادم:
تنها یک واقعیت در دنیا وجود دارد و آن هم «اکنون» است گذشته هذیانی بیش نیست و آینده امری مخدوش.
این یعنی وقتی خوبی اتفاق افتاد با آن خوش باش و لذتش را ببر و وقتی امری ناگوار بر ما وارد شد به آموختن از آن بپردازیم و معنای حالِ آن را درک کنیم و دنبال گذشته و آینده بی جهت نگردیم.

چیزی که، بر سَرمان نیامده است!

این مطلب را اینگونه می خواستم شروع کنم که، «چه بر سرمان آمده که …» وقتی منصفانه نگاه کردم دیدم این تیتر لزومی ندارد و بیخودی شلوغش می‌کند.
می‌خواستم بگویم که چه بر سرمان آمده است که «کم توجه ایم»، «بی تفاوت ایم»، «روابط انسانی را فراموش کرده ایم»، مانند سابق «تمرکز نداریم،«به دیدار فامیل و آشنا نمی‌رویم» و … که دیدم واقعا لزومی ندارد که اینقدر شلوغش کنم و این ها همه طبیعی است. دنیا هزاران چرخ خورده است و وسایل و تکنولوژی هایی آمده است که این تغییرات را ناگزیر کرده اند.

حال واکنش ما به این تغییرات چگونه است؟
به یاد بیاوریم که موضوع فیلم فارسی های قدیم چه بوده ؟! مفاهیمی چون مردانگی، غیرت، اصل و نسب، خون، حرمت، بزرگی و کوچکی، تجربه، قدرت بازو و … این مفاهیم در آن روزگار خیلی کاربرد داشته اند و این روزها کمتر فیلمی ساخته می‌شود که درست و دقیق همین مفهوم را داشته باشد.
چرا؟ جواب تقریبا برای من مشخص است. به این دلیل که آن مفاهیم آن زمان مهم بوده و دغدغه مردم بوده است ولی حال خیر. برای مثال آن زمان قدرت بازو بدلیل موقعیت های نزاع، تعرض های گاه و بیگاه، مهارت‌های کاری یَدی و … بیشتر اهمیت داشته و در حال حاضر قدرت های دیگری جای آن را گرفته است.

خلاصه زندگی و زمانه را با همین کم و زیاد هایش بپذیریم تا شوک نشویم و قدرت ادامه مسیر را همواره در خود و رگ هایمان حس کنیم.

شلختگی

بعد از مدت‌ها باز به این خانه برگشته ام. این دور بودن و به روز نبودن شاید ریشه در «شلختگی» بیش از اندازه در امور دارد. به هر حال باز عزیم نوشتن کرده‌ام. قبل از هر موضوع دیگری برخود لازم می‌دانم اموری را که چند وقت گذشته ذهنم را درگیر کرده بود را بازگو کنم و سپس اگر مجالی بود از روزمرگی‌ها بنویسیم؛ که اعتقاد دارم نوشتن از هر روزمرگی الزاما کار مفید و مثبتی نیست؛ ولی اگر همین روزمرگی‌ها را با چاشنی تحلیل و مطالعه پیوند دهیم غذای خوشمزه‌ای در انتظارمان خواهد بود.

✔️ موضوع اول: چه چیز به ما مربوط است؟!
این سوال از آن سوال هاست که این روز ها به هر کس که میرسم بحثمان را ناخودآگاه به آن می کشانم، می‌گویم: فلانی به نظرت فلان چیزها واقعا به من/ به ما (اگر همکار باشد) ربطی هم دارد؟! و می‌نشینیم پای بحث و صحبت و گزافه‌گویی‌هایی از این دست.
ولی چیزی که بیشتر به آن معتقد شده‌ام یا بهتر است بگویم «پذیرفته‌ام» تا کمی آرام گیرم؛ این است که در «دیزاین» اصولا همه چیز و همه کس و همه‌جا به ما مربوط است و اصصولا جدا کردن بعضی مسائل در دیزاین کار جالب و اصولی نیست.
چرا؟ چون ما همگی این را پذیرفته‌ایم که «دیزاین» فرآیندش در جهت -حل مسئله- است و این حل کردن مسئله شما را با ابعادی از آن موضوع روبرو می‌کند که ممکن است فکر می‌کردی آنچنان هم به تو ربطی ندارد ولی واقعیت چیز دیگری است..

✔️ موضوع دوم: برنامه‌ریزی و مخصوصا برنامه روزانه و روتین های هر روزه
این موضوع یعنی «برنامه ریزی» از آن چیزهای بی صاحابی است که بد به جانمان افتاده است و نمیدانم کجایش را بگیرم!!! یعنی ابتدا و انتهای مشخص و واضحی ندارد تا به آن استناد کنم. راستش این موضوع هم برایم مانند «دیزاین» شده که خیلی چیزها دارد و از گستردگی اش جانم را به لبم رسانده.

✔️ موضوع سوم: راه حل
در این قسمت بیشتر باید به خود بقبولانم که بهتر است اینگونه باشد وگرنه راه حل که حرفی بی معنی است و اصولا معنی ندارد.
▪️ بهتر است گاهی بنشینیم و روی هدف هایمان را خط بزنیم!
آری، لازم است گاهی با تمام بی رحمی بنشینیم و کارهایی که می خواستیم یا می‌خواهیم را الویت بندی کنیم و برخی را برای همیشه از لیستمان به بیرون پرت کنیم. این بیرون انداختن ذهنمان و زندگی و دنیایمان را باز تر می‌کند تا کاهدف هایی با اولویت های بالاتر را دنبال کنیم. اما نا گفته نماند که این کار جسارت و درشتی زیادی می‌خواهد که نباید به این سادگی ها از آن چشم پوشی کرد.
▪️ با تمام وجود بپذیریم و «حال» مان را قبول کنیم!
درصد مشخصی نمی‌توان داد ولی حدود تا درصد در آن چیزی که از خود می‌بینیم سهیم هستیم. عوامل بیشماری مانند وراثت، موقعیت خانوادگی، منطقه شهری، کشور تولد و … در اینی که هستیم موثر بوده‌اند. ولی به محض اینکه با تمام وجود بفهمیم ناخدای این کشتی شکسته و بعضا نا مناسب ما هستیم، برنامه تغییر می‌کند و دیگر این نا خدا دنبال وقایع گذشته نمی‌گردد و توان خود را به ترمیم و بازسازی و احداث خواهد گذارد.

تنفر از بدعهدی

مثل کسی که تازه فهمیده چه بر سرش آمده است، مغشوش ام. از تمام چیزهایی که نادانسته بر روی سرمان خراب شده اند، احساس کرختی می کنم. احساس می کنم که شمارش ضربان هایم در درون سینه ام نیستند و دارند در دهانم میتپند.

اگر از احساس این احوالات بخواهم حرفی بزنم، می گویم بی حسی، عدم تعادل، عدم تمرکز و مقدار زیادی بی اعتمادی در درونم می جوشد. از حجم حرف هایی که می توانم بروز دهم که با گفتنشان کمی آرام تر نفس می کشیدم، ولی نمیزنم؛ سینه ام درد می گیرد.

اما…

از تمام نگفته هایم و چیزهایی که در قلب دارم بیشتر رضایت دارم تا آنکه (اگر حتی قسمتی) را بر زبان می راندم یا برانم. با تمام وجود این را درک می کنم که نگفته های آدمی است که وزن آن را بالا می برد نه گفتنی هایی که فرصتی همیشگی برای بروز داشتند و خواهد داشت.

و نمی توانم متنفر نباشم، از تمام بدعهدی ها و تمام رذالت ها.

و باز نمی توانم از خودم و پیمانم راضی باشم، چون که خالص نبودند که اگر بودند و قلبا واژه ای به مانند «قربت الی الله» را قبول داشتیم، این حرف ها را نمی زدیم. و چه کوچکیم…

مرز باریک جسارت و حماقت با رویکرد اقدام یا پاسخ

آدمی گاهی در مقاطع خاصی و شرایط خاصی از زندگی تصمیماتی می گیرد که جسارت بودن یا حماقت بودن آن تصویر مشخصی ندارد. آن لحظه می ماند که این تصمیمی که گرفته ام اسمش را باید با صفت خوب پوشش دهم یا صفت منفی ؟! یعنی این کار را به مانند صفتی مثبت در خود ارزیابی کنم یا یک بی خردی تمام عیار؟

البته خاصیت دنیا به این است که هیچ چیزش صد در صدی نیست و به قول بزرگی تنها یک اصل در دنیا وجود دارد و حتمی است که آن اصل تغییر است و طبق این اصل همه چیز ممکن است دگرگون شود و چه صفت ها و خصوصیات که خوب بودند و در موقعیتی دیگر مزخرف می نمایند.

پس با وجود این تناقضات باید در هر موقعیت با توجه به حکمتی که مدام در حال بروز رسانی و تحلیل است در درون آدمی تصمیم گرفت و یا به نوعی؛ بهترین تصمیم را بگیریم. و باز البته یادآوری کنیم که اگر کارها(یمان) از جنس اقدام باشند خیلی متفاوت تر از کارهایی خواهد بود که فرآیند پاسخ را در پیش گرفته اند.

و در انتها با انتخاب هر کدام از این اقدامات نوعی تاثیرات ذهنی را به بار خواهد آورد. مثلا اگر فرآیند را پاسخ در نظر گیریم؛ همیشه با خود خواهیم گفت که چرا زودتر جلویش را نگرفتیم و چرا عکس العملمان اینقدر ضعیف و آرام و کند بود.
و اگر حتی فرآیند اقدام را هم انتخاب کنیم خواهیم گفت چرا فرصت بیشتر ندادیم؟ و یا شاید اگر فرصت مناسبی می دادیم و آن را به عامل زمان میسپردیم نتیجه متفاوت می شد.

و باز می دانیم برای هیچ چیز جواب قطعی وجود نخواهد داشت.

دربارهٔ «اکنون» و «حال»

وقتی صحبت از زمان اکنون و حال می شود همه چیز گنگ می نماید. وقتی می گوییم در زمان حال زندگی کن و در زمان های دیگر زندگی نکن شعار گونه می نماید. شعار است.

با خود سوال می کنیم که:
مگر می شود در لحظه زندگی کرد؟
ما با تمام خاطراتمان ما شده ایم و با رویاهایمان به آینده سفر می کنیم. پس چطور می توانیم تنها در یک زمان ذهنمان را نگه داریم ؟
ساختار ذهنی ما مگر قبول میکند و توانایی این را دارد که فقط در لحظه متوقف شود؟
خلاصه سوال های بسیاری در ذهنمان نقش خواهد بست… (ادامه مطلب)

در باب اخبار و یادی از عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

عشق، کار و منزلت در عصر مدرن
عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن اثر آلن دو باتن از آن کتاب هایی است که دوست نداری تمام شود. آن قدر شیرین و روزمره به بیان مطالب می پردازد که میترسی زود زود به پایان برسد. به همین علت آن را نمی خوانی و مزه مزه می کنی.
این کتاب مجموعه ای از سخنرانی های آلن دو بات در جاهی مختلف است. پس حرف هایی که می شنویم بدین جهت بیشتر و راحت تر در ذهن و جان هضم می شوند.

قسمتی از کتاب درباره اخبار حرف می زند. اینکه خودمان نمیدانیم چقدر رد معرض اخبار هستیم از صبحگاهان تا شامگاهان مدام اطلاعاتی به ما می رسد که الزاما به آن ها احتیاجی نداریم.

به این فکر کرده ایم که این اخبار چه بر سر روان و درونیاتمان می آورند ؟!
واقعا ما به این همه اطلاعات در زندگی احتیاج داریم ؟!

جواب مشخصی به این سوالات نمی توان داد ولی چیزی که مشخص است اطلاعات طبقه بندی نشده و دور از تخصص های ما صرفا به ما احساس اضطراب- سردرگمی و تشویش می دهد. و این یعنی کارهای قبلی مان را نیز به درستی انجام نخواهیم داد.