روز نوشت

درباره روز نوشت – خاطرات – اتفاقات روزمره و روزانه و هرآنچه که با آن در روز روبرو می شویم یا درباره آن فکر می کنیم.

چیزی که، بر سَرمان نیامده است!

این مطلب را اینگونه می خواستم شروع کنم که، «چه بر سرمان آمده که …» وقتی منصفانه نگاه کردم دیدم این تیتر لزومی ندارد و بیخودی شلوغش می‌کند.
می‌خواستم بگویم که چه بر سرمان آمده است که «کم توجه ایم»، «بی تفاوت ایم»، «روابط انسانی را فراموش کرده ایم»، مانند سابق «تمرکز نداریم،«به دیدار فامیل و آشنا نمی‌رویم» و … که دیدم واقعا لزومی ندارد که اینقدر شلوغش کنم و این ها همه طبیعی است. دنیا هزاران چرخ خورده است و وسایل و تکنولوژی هایی آمده است که این تغییرات را ناگزیر کرده اند.

حال واکنش ما به این تغییرات چگونه است؟
به یاد بیاوریم که موضوع فیلم فارسی های قدیم چه بوده ؟! مفاهیمی چون مردانگی، غیرت، اصل و نسب، خون، حرمت، بزرگی و کوچکی، تجربه، قدرت بازو و … این مفاهیم در آن روزگار خیلی کاربرد داشته اند و این روزها کمتر فیلمی ساخته می‌شود که درست و دقیق همین مفهوم را داشته باشد.
چرا؟ جواب تقریبا برای من مشخص است. به این دلیل که آن مفاهیم آن زمان مهم بوده و دغدغه مردم بوده است ولی حال خیر. برای مثال آن زمان قدرت بازو بدلیل موقعیت های نزاع، تعرض های گاه و بیگاه، مهارت‌های کاری یَدی و … بیشتر اهمیت داشته و در حال حاضر قدرت های دیگری جای آن را گرفته است.

خلاصه زندگی و زمانه را با همین کم و زیاد هایش بپذیریم تا شوک نشویم و قدرت ادامه مسیر را همواره در خود و رگ هایمان حس کنیم.

شلختگی

بعد از مدت‌ها باز به این خانه برگشته ام. این دور بودن و به روز نبودن شاید ریشه در «شلختگی» بیش از اندازه در امور دارد. به هر حال باز عزیم نوشتن کرده‌ام. قبل از هر موضوع دیگری برخود لازم می‌دانم اموری را که چند وقت گذشته ذهنم را درگیر کرده بود را بازگو کنم و سپس اگر مجالی بود از روزمرگی‌ها بنویسیم؛ که اعتقاد دارم نوشتن از هر روزمرگی الزاما کار مفید و مثبتی نیست؛ ولی اگر همین روزمرگی‌ها را با چاشنی تحلیل و مطالعه پیوند دهیم غذای خوشمزه‌ای در انتظارمان خواهد بود.

✔️ موضوع اول: چه چیز به ما مربوط است؟!
این سوال از آن سوال هاست که این روز ها به هر کس که میرسم بحثمان را ناخودآگاه به آن می کشانم، می‌گویم: فلانی به نظرت فلان چیزها واقعا به من/ به ما (اگر همکار باشد) ربطی هم دارد؟! و می‌نشینیم پای بحث و صحبت و گزافه‌گویی‌هایی از این دست.
ولی چیزی که بیشتر به آن معتقد شده‌ام یا بهتر است بگویم «پذیرفته‌ام» تا کمی آرام گیرم؛ این است که در «دیزاین» اصولا همه چیز و همه کس و همه‌جا به ما مربوط است و اصصولا جدا کردن بعضی مسائل در دیزاین کار جالب و اصولی نیست.
چرا؟ چون ما همگی این را پذیرفته‌ایم که «دیزاین» فرآیندش در جهت -حل مسئله- است و این حل کردن مسئله شما را با ابعادی از آن موضوع روبرو می‌کند که ممکن است فکر می‌کردی آنچنان هم به تو ربطی ندارد ولی واقعیت چیز دیگری است..

✔️ موضوع دوم: برنامه‌ریزی و مخصوصا برنامه روزانه و روتین های هر روزه
این موضوع یعنی «برنامه ریزی» از آن چیزهای بی صاحابی است که بد به جانمان افتاده است و نمیدانم کجایش را بگیرم!!! یعنی ابتدا و انتهای مشخص و واضحی ندارد تا به آن استناد کنم. راستش این موضوع هم برایم مانند «دیزاین» شده که خیلی چیزها دارد و از گستردگی اش جانم را به لبم رسانده.

✔️ موضوع سوم: راه حل
در این قسمت بیشتر باید به خود بقبولانم که بهتر است اینگونه باشد وگرنه راه حل که حرفی بی معنی است و اصولا معنی ندارد.
▪️ بهتر است گاهی بنشینیم و روی هدف هایمان را خط بزنیم!
آری، لازم است گاهی با تمام بی رحمی بنشینیم و کارهایی که می خواستیم یا می‌خواهیم را الویت بندی کنیم و برخی را برای همیشه از لیستمان به بیرون پرت کنیم. این بیرون انداختن ذهنمان و زندگی و دنیایمان را باز تر می‌کند تا کاهدف هایی با اولویت های بالاتر را دنبال کنیم. اما نا گفته نماند که این کار جسارت و درشتی زیادی می‌خواهد که نباید به این سادگی ها از آن چشم پوشی کرد.
▪️ با تمام وجود بپذیریم و «حال» مان را قبول کنیم!
درصد مشخصی نمی‌توان داد ولی حدود تا درصد در آن چیزی که از خود می‌بینیم سهیم هستیم. عوامل بیشماری مانند وراثت، موقعیت خانوادگی، منطقه شهری، کشور تولد و … در اینی که هستیم موثر بوده‌اند. ولی به محض اینکه با تمام وجود بفهمیم ناخدای این کشتی شکسته و بعضا نا مناسب ما هستیم، برنامه تغییر می‌کند و دیگر این نا خدا دنبال وقایع گذشته نمی‌گردد و توان خود را به ترمیم و بازسازی و احداث خواهد گذارد.

تنفر از بدعهدی

مثل کسی که تازه فهمیده چه بر سرش آمده است، مغشوش ام. از تمام چیزهایی که نادانسته بر روی سرمان خراب شده اند، احساس کرختی می کنم. احساس می کنم که شمارش ضربان هایم در درون سینه ام نیستند و دارند در دهانم میتپند.

اگر از احساس این احوالات بخواهم حرفی بزنم، می گویم بی حسی، عدم تعادل، عدم تمرکز و مقدار زیادی بی اعتمادی در درونم می جوشد. از حجم حرف هایی که می توانم بروز دهم که با گفتنشان کمی آرام تر نفس می کشیدم، ولی نمیزنم؛ سینه ام درد می گیرد.

اما…

از تمام نگفته هایم و چیزهایی که در قلب دارم بیشتر رضایت دارم تا آنکه (اگر حتی قسمتی) را بر زبان می راندم یا برانم. با تمام وجود این را درک می کنم که نگفته های آدمی است که وزن آن را بالا می برد نه گفتنی هایی که فرصتی همیشگی برای بروز داشتند و خواهد داشت.

و نمی توانم متنفر نباشم، از تمام بدعهدی ها و تمام رذالت ها.

و باز نمی توانم از خودم و پیمانم راضی باشم، چون که خالص نبودند که اگر بودند و قلبا واژه ای به مانند «قربت الی الله» را قبول داشتیم، این حرف ها را نمی زدیم. و چه کوچکیم…

مرز باریک جسارت و حماقت با رویکرد اقدام یا پاسخ

آدمی گاهی در مقاطع خاصی و شرایط خاصی از زندگی تصمیماتی می گیرد که جسارت بودن یا حماقت بودن آن تصویر مشخصی ندارد. آن لحظه می ماند که این تصمیمی که گرفته ام اسمش را باید با صفت خوب پوشش دهم یا صفت منفی ؟! یعنی این کار را به مانند صفتی مثبت در خود ارزیابی کنم یا یک بی خردی تمام عیار؟

البته خاصیت دنیا به این است که هیچ چیزش صد در صدی نیست و به قول بزرگی تنها یک اصل در دنیا وجود دارد و حتمی است که آن اصل تغییر است و طبق این اصل همه چیز ممکن است دگرگون شود و چه صفت ها و خصوصیات که خوب بودند و در موقعیتی دیگر مزخرف می نمایند.

پس با وجود این تناقضات باید در هر موقعیت با توجه به حکمتی که مدام در حال بروز رسانی و تحلیل است در درون آدمی تصمیم گرفت و یا به نوعی؛ بهترین تصمیم را بگیریم. و باز البته یادآوری کنیم که اگر کارها(یمان) از جنس اقدام باشند خیلی متفاوت تر از کارهایی خواهد بود که فرآیند پاسخ را در پیش گرفته اند.

و در انتها با انتخاب هر کدام از این اقدامات نوعی تاثیرات ذهنی را به بار خواهد آورد. مثلا اگر فرآیند را پاسخ در نظر گیریم؛ همیشه با خود خواهیم گفت که چرا زودتر جلویش را نگرفتیم و چرا عکس العملمان اینقدر ضعیف و آرام و کند بود.
و اگر حتی فرآیند اقدام را هم انتخاب کنیم خواهیم گفت چرا فرصت بیشتر ندادیم؟ و یا شاید اگر فرصت مناسبی می دادیم و آن را به عامل زمان میسپردیم نتیجه متفاوت می شد.

و باز می دانیم برای هیچ چیز جواب قطعی وجود نخواهد داشت.

دربارهٔ «اکنون» و «حال»

وقتی صحبت از زمان اکنون و حال می شود همه چیز گنگ می نماید. وقتی می گوییم در زمان حال زندگی کن و در زمان های دیگر زندگی نکن شعار گونه می نماید. شعار است.

با خود سوال می کنیم که:
مگر می شود در لحظه زندگی کرد؟
ما با تمام خاطراتمان ما شده ایم و با رویاهایمان به آینده سفر می کنیم. پس چطور می توانیم تنها در یک زمان ذهنمان را نگه داریم ؟
ساختار ذهنی ما مگر قبول میکند و توانایی این را دارد که فقط در لحظه متوقف شود؟
خلاصه سوال های بسیاری در ذهنمان نقش خواهد بست… (ادامه مطلب)

در باب اخبار و یادی از عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

عشق، کار و منزلت در عصر مدرن
عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن اثر آلن دو باتن از آن کتاب هایی است که دوست نداری تمام شود. آن قدر شیرین و روزمره به بیان مطالب می پردازد که میترسی زود زود به پایان برسد. به همین علت آن را نمی خوانی و مزه مزه می کنی.
این کتاب مجموعه ای از سخنرانی های آلن دو بات در جاهی مختلف است. پس حرف هایی که می شنویم بدین جهت بیشتر و راحت تر در ذهن و جان هضم می شوند.

قسمتی از کتاب درباره اخبار حرف می زند. اینکه خودمان نمیدانیم چقدر رد معرض اخبار هستیم از صبحگاهان تا شامگاهان مدام اطلاعاتی به ما می رسد که الزاما به آن ها احتیاجی نداریم.

به این فکر کرده ایم که این اخبار چه بر سر روان و درونیاتمان می آورند ؟!
واقعا ما به این همه اطلاعات در زندگی احتیاج داریم ؟!

جواب مشخصی به این سوالات نمی توان داد ولی چیزی که مشخص است اطلاعات طبقه بندی نشده و دور از تخصص های ما صرفا به ما احساس اضطراب- سردرگمی و تشویش می دهد. و این یعنی کارهای قبلی مان را نیز به درستی انجام نخواهیم داد.

آمده ام تا از اولش، رفته باشم!

آمدم که در بهمن ماه چراغی را روشن کنم، دیماه برایمان زیبا می نمود. چون بیشتر از باقی ماه ها برایش برنامه داشتیم و همچنان او برایما برنامه داشت. خلاصه دی ماه ماه پر برکتی بود، هم مالی و هم باقی ابعاد.
الان که ابراز به پر برکت بودن کردم، نمیدانم چرا شکرش را (حتی به زبان) به جای نیاوردم. شکر برای دیگری نیست، شکر بیشتر برای خود ماست؛ برای ما که خیلی از اوقات خود را خالی میبینیم. خالی از همه چیز. و این حس باعث نگقتن و نکردن خیلی چیز ها می شود؛ آخر آدمی وقتی خالی است، نه خیرش به خودش می رسد و نه به باقی!

و مورد دیگر اینکه، کیست که از اول آمده باشد تا که رفته باشد! او صرفا برای سفری پر بار آمده، برای دیدارهایی از سر حوصله؛ و نه چیزهایی دیگر.

برخورد با «درد»

اینکه دردی هست، نشان دهنده ی خیلی چیزهاست.

اما

طرز برخورد با «درد» بسیار مهم و همطراز مشخص شدن «علت درد» است.

برخورد مناسب با «درد» مراحل و موارد بسیار دارد، ازجمله علت، ریشه یابی، درمان مرحله ۱ یا سطحی، درمان مرحله ۲، و مراقبت همیشگی.

و

«هر کجا دردی است دوا آنجا رود»

«درمان» مستتر در «درد» است.

شروع فصل نو، زمستان

باورم نیست که آذر ماه را بدون حتی یک نوشته پشت سر گذاشته ام. حال خوبی نیست، آدم توی ذوقش میخورد ، فکر میکند که چه کاهلی ها که نکرده است. ولی واقعیت این نیست، یعنی کاهلی نبوده …، دروغ چرا. دقیقا کاهلی بوده است.

این روزها مسئله ی اصلی همین است، کاهلی. واقعا دوست دارم ساعت ها مطلب درباره زجر و رنج های کاهلی و حس های بعدش یعنی (حس بی فایدگی، تنفر، سنگینی و کرختی، …) بخوانم و بنویسم که شاید بعدتر از آن رهایی یابم.

خب، فصل تمام شد. به همین سادگی، هیچ گاه فکر نمیکنیم که زمان با چه سرعتی عبور میکند مگر زمانی که قطره قطره اش را بشماریم. من در این فصل چندباری شد که قطره قطره اش را شمردم، یعنی زمانی که در بیمارستان بود. زمانی که از درد تنها مورفین چاره ام بود. آندزمان قدر وقت و زمان را فهمیدم که که هر قطره ای که در سرم پایین می افتاد برایم یک ساعت میگذشت. راستش اصلا زمان نمیگذشت. آن زمان قدر لحظات را فهمیدم که چشم به راه دکترم بودم که بیاید و نتایج آزمایشاتم را تحلیل کند. آااااااه.داین از برکات پاییز بود. ولی مدیون هستید که فکر کنید به این خاطر کمتر نوشتم، نه. قبل تر که گفتم، تنها به خاطر کاهلی بود.

نمی خواهم یادم برود که اگر خوب پیش می رود به خاطر خودم است و اگر بد هم پیش میرود به خاطر کرده های خودم. آدمی باید بپذیرد که مسئول کارهایش باشد. اینکه در خیابان فحش و ناسزا می دهد یا اخلاق خوبی ندارد، ربطی به بیماری ندارد یا حداقل کمتر ربط دارد. چرا؟ چون خود اوست که به بیماری اجازه ورود می دهد. شاید با گفتن جمله بعد خیلی ها با من زاویه بگیرند ولی عبادت، از آن کارهایی است که انجامش به همان نشدن های مبارک در زندگی کمک می کند.

خلاصه می خواهم زمستان پر و پیمانی را جشن بگیرم و در انتها با حالی خوب به پیشواز بهارم بروم. دیگر کم کم باید خود را برای قدم ای نهایی آماده کنکنم.