روز نوشت

درباره روز نوشت – خاطرات – اتفاقات روزمره و روزانه و هرآنچه که با آن در روز روبرو می شویم یا درباره آن فکر می کنیم.

چیزهایی بس زیاد

حال که از فرط فشار چندروز گذشته زمین گیر شده و مریضی سختی را با خود تحمل می کنم، چیزهایی زیادی در ذهنم رژه می رود.

اول اینکه باز تکرار می کنم از بد مریضی ترین مرض ها، سرماخوردگی  و آنفولانزا است که نمی دانم چرا در جامعه محلی از اعراب ندارد. ولی باور کنیم آنقدر سنگین است که زندگی ات را برای یک هفته ای تعطیل می کند. این را گفتم بگویم که، بعدها اگر کسی اینجا از من چیزی خواند بداند هرچه کشیدیم از این وامانده بوده است.

مورد بعدی که به مورد قبل وابسته است و باز هم فکرمان را در گیر کرده، این است که هر پدیده ای می تواند سراسر خیر باشد. یعنی تنها زاویه دید توست که آن را معنا می دهد. همین مریضی، بعضی اوقات نشدن ها، رفتن ها، بدشانسی ها و … همه می توانند از ابواب رحمت ایزدی باشند. این را دارم در حالی می گویم که تمام بدنم درد می کند و مغزم مانند ماهی منجمد و گلویم مانند لحظه بلع ساقه طلایی خشک شده است.

مورد سوم این است که در حال تمام کردن کارهای ناتمام هستم، پس طبیعی است که استرس هایی خارج از عادت را تحمل نمایم ولی این را می دانم اگر اراده ای قوی باشد پرش بی نظیری(در حد قوه و خودم) خواهم داشت. منتها چیزی که نباید فراموش کرد دو اصل جمع کردن انرژی(آرامش و سکوت) و دیگری پیگیری(در دلِ اراده) می باشد.

مورد چهارم درباره ی چیزی می خواهم صحبت کنم که کمتر صحبت کرده ام. یعنی حال و روز این روز های دنیایمان. همه خوب می دانیم که ۹۷ از سخت ترین سال های زندگی مان خواهد بود ولی نکته ای که دارد؛ و من را هر روز بیشتر جذب کرده، تحلیل های به حق و زیبا و تر و تمیزِ کارشناسی برخی دوستان مانند محمدرضا و سهیل است. محمدرضا آنقدر تمیز نوشته بود:”اوضاع به شما چه؟!” که بعدش می خواستم سوار ماشین شوم و بیشتر قسمت های بدنش! را ببوسم.
چرا دروغ؟! چند روز پیش قبطه خوردم که چرا سال ۹۲ را برای مهاجرت جدی نگرفتم و خود را رهسپار تحصیل و تخصص و کار نکردم! وحتی بعد تر در در ماه گذشته عزمم را جزم کرده که رهسپار شوم. ولی با تحلیل های دوستان که نمونه اش این بود که: “شما تغییر محلل چالش هایتان تمام نمی شود و فقط تغییر می کند، و فکر به اینکه فلان جا چالش ندارد احمقانه ترین حرف ممکن است، چون دنیای بی چالش، دنیای مرده هاست!” یا حرف یکی دیگر از دوستان در توئیتر که می گفت: “تازه قضیه داره جالب میشه؛ کجا برم؟!”

خلاصه دل که خوش باشه و یار و مطرب و عیش مدام هم داشته باشی، به هر حال نجات پیدا می کنی و می دانم نجات پیدا کرده ایم و می کنیم!

دلیلِ شمشیرزن

هر شمشیر زنی که در جنگ ها با تمام وجود ضربه می زند، می تازد و طلایه دار لشکری است،
بدون شک دلیل محکمی پشت هر ضربه اش دارد،
هر ضربه ای که فرود می آرد چهره ای در دلش نقش می بندد که او را نسبت به آن ضربه مسمم تر می کند.

و در نبرد زندگی مگر می شود بدون دلیل و نقشی در دل شمیر زد و تاخت؟!

فِراری زندگی ما

به سختی با خودش کنار اومده بود که نمیشه. ولی در نهایت پذیرفته بود توی این دنیا چیز ها و کسایی وجود دارند که در برهه ای ممنوعه هستند. اتفاقا همین ممنوعه بودن ها اون موارد رو خاص تر می کنه.
تجربه ثابت کرده چیزهایی که ما بواسطه خط قرمز ها یا عوامل دیگر منع می شویم بیشتر برای ما جذاب هستند. ولی جدای از تجربه باز چیزهایی هستند که به این سادگی ها از جان و تن آدم بیرون نمی روند و این علتش زیاد نامعلوم نیست.
خیلی چیزها حلاوتشون از ذات و سرشت و فیزیک و حتی ظاهرشون سرچشمه می گیرند. وقتی چیزی تو رو جذبت می کنه، هر چیزی که به اون مربوطه تو رو جذب کرده نه صرفا یه عامل خاص.

مثلا آیا میتونیم از خودمون بپرسیم چرا “فراری” رو دوست داریم؟!
ممکنه یکی بگه به خاطر موتورش، یکی بگه به خاطر آیرودینامیک بودنش، یکی بگه به خاطر آرایش سیلندرهاش و حتی ممکنه یکی بگه به خاطر ظاهرش!
و یکی هم میگه من کلا دوسش دارم، به خاطر همه چیش. اون آدم مفهوم “فراری” رو با تمام وجود دوست داره و هر چیزی که به اون مربوط میشه رو هم دوست داره.

خیلی از قسمت های زندگی ما اینجوریه!
همه ما تو زندگیمون یه فراری داریم که نمی تونیم بگیم چرا ولی خیلی دلمون واسش میره!

روزی

بِینَ الطُّلوعَین، فاصله زمانی میان دمیدن صبح صادق (طلوع فجر) و طلوع آفتاب است.
بین_الطلوعین در حقیقت همان زمانی است که هوا تقریبا گرگ و میش شده است.

میگن: روزی رو توی این ساعات پخش می کنن و ابرها توی این ساعات بارور میشن، …میشه حس کرد!

ادامۀ، میم نوشتِ قبل

داستان از همون روزي شروع شد كه من بيخواب شدم. دقيق يادم نيست روز دوم هفته بود يا سوم! ولي اينو خوب يادمه كه وقتي پشت ميز كوچك آشپزخانه نشسته بودم و كتاب مورد علاقمو ورق مي زدم در حالي كه اصلا حواسم به كتاب نبود براي اولين بار اون صداي پاي غريبه رو كه از صدتا آشنا، آشناتر بود شنيدم. صدايي كه تا پشت در خونه نزديك شد و دوباره دور شد. حواسم پرت بود. نه به كتاب ، نه به صداي پا! به تعريف هاي لومپن مأبانه ولي در عين حال دختركشانه ي همون جوونك اوكرايني با اون لهجه ي شيرينش.
خواب كه از چشمام دزديده شده بود! براي عوض كردن حال و هوام كتاب رو دمر روي ميز گذاشتم و قهوه ي نصفه و نيمم رو توي سينك خالي كردم و با همون لباساي تنم تصميم گرفتم برم يه دوري بزنم.
در خونه رو باز كرده و نكرده، لوسي پريد زير پام و تازه يادم افتاد اي دل غافل ، اين بچه اصلا غذا نخورده.
از صرافت بيرون رفتن در اومدم و غذاي محبوب لوسي رو توي ظرفش ريختم و خودمو پرت كردم رو مبل و به تماشاي لوسي پرداختم.
داشتم به غذا خوردنش نگا مي كردم كه بي هوا سرش رو آورد بالا و زل زد به چشمام. يكم نگاهش كردم ديدم نه اونم اصلا دست بردار نيست و زل زده به من. گفتم: (ادامه مطلب)

باخت هایی که باخت نیستند

یاد یه چیزی افتادم:

بعضی باخت ها به خاطر مفهومِ باخت درد ندارند،
بلکه
به خاطر این دردناک هستند که تو عملا توی اون باخت دخیل نبودی،

تو ممکنه به هیچ کدوم از طرف بازی نبازی، بلکه به عامل سومی ببازی که فکرش هم نمی کردی!

پ.ن: یادت باشه ما به عامل سومی که ما نبودیم، باختیم!!!