روز نوشت

درباره روز نوشت – خاطرات – اتفاقات روزمره و روزانه و هرآنچه که با آن در روز روبرو می شویم یا درباره آن فکر می کنیم.

ماه ِ با فلسفه

به نظرم درستش این است که برای هر کار فلسفه ای متصور شویم.
این را در نظر بگیریم هر کاری که انجام می دهیم مقصودی در ذهن ما دارد. اینطوری آدمی حتی استراحت کردنش هم دلیل دارد و با خود فکر نمی کند که در حال از دست دادن زمان است.

در گذشته معنای تعطیلات یا Holiday به معنای روز مقدس(هالی+دی) بود.
در آن کاری نمی کردند و همین کاری نکردن یعنی ترمیم تمام زمان هایی که از روحمان کندیم و به مشغله مشغول شدیم.

باید بدانیم بعضی اوقات اصلاً نباید کار کرد، یعنی باید آسوده به گوشه ای خزید و لذت برد. اگر دقت کنید این کارمان(استراحت) نیز فلسفه دارد، یعنی کاری نمی کنم چون روز مقدس کار نکردن من است، حتی اگر کاری کنم خوب و صواب نیست.

به ماه مبارک پیش رو فکر می کنم، حتی اگر در این ماه اعمال این ایام را به جا نیاوریم، باز هم می تواند ماه مقدسی باشد.
همین که دعوت می کنیم یا دعوت می شویم. همین که خرق عادت می کنیم و آش و حلیم و زولوبیا سر سفره مان می آید و غذاهای جدید و رنگ های جدیدی را می بینیم خوب است.
هر چه که هستیم دوست بداریم، و بدانیم هیچ برتری تا روز موعود مشخص نیست!

مولفه های جذابیت؛ اصالت

به این فکر می کنم که مولفه های جذابیت در ذهن چیست؟
اینکه چه عناصری و با چه فرآیندی موضوعی خاص را در ذهن ما جذاب می کندد؟
به این فکر می کنم که در دنیای مد چند ده نفر در ردیف های یک تا ۵۰ ایستاده اند؛ در این پنجاه ردیف اول (در صنعت مد) چهره های متفاوتی را می بینیم؛
و هر کدام از این چهره ها طرفدار های خاص خود را دارند.
برای مثال چهره های گندمگون/ سبزه/سیه چرده/… هر کدام در کلاسه بندی خود جایگاه خاص خود را دارند. حتی در شکل بندی بدن گاهی بالا تنه های کوتاه تر (مانند اروپای شرقی) جلودار هستند و گاهی بدن هایی با تناسب مساوی جلوتر.
پس نتیجه می گیریم هر گروه چک لیست های خاص خود را برای انتخاب دارد.

و اما در زندگی این روزها و حتی دنیاهای مساوی و موازی این روزها (مانند مد، هنر، سینما، صنعت و …) چیزی که بیش از همه جذابیت خود را حفظ کرده اصالت است.
واژه اصالت یا Authenticity چیزی که طرفداران زیادی را به دنبال خود کشیده است.
این روزها همه بدنبال آبمعدنی طبیعی؛ مواد غذایی ارگانیک و انواع خوراک سالم و بدون افزودنی میگردند.
دلیل این برگشت به اصل ها؛ خلوص ها؛ بی پیرایه بودن ها و … بی دلیل نیست. آدمی فهمیده نقش و نقاب و با قوانین آدم های دیگر زندگی کردن؛ تنها فرسوده اش میکند.
آدمی درک کرده اگر خنده ای بی هوا و بلند ولی از روی قلب و خلوص روانه کند(بدون اینکه حواسش به پاک شدن آرایش و بهم ریختن موها و طرزتفکر روبرو باشد) خیلی بهتر از این است که مدام افسار خویش را در خویشتن فشار دهد.
بی نقاب روبرو شدن و به تبع آن همانگونه پذیرفته شدن (در طرف مقابل) لذت و آرامش خوبی به ذهن می دهد. و این حس که من همان گونه که هستم ستایش می شوم و لازم نیست مراقب خودم باشم تا بد جلوه نمایم.
بی دلهره خود بودن، رها بودن، نفرت و علاقه را بلند داد زدن(به هرکسی) اصالت ما را فریاد می زند.

یادمان نمی رود دفعه هایی که اصیل بودیم و بی واهمه اخم کردیم؛ خیره شدیم؛ آهنگِ قدیمی(نه مد روز) گوش کردیم؛ فرصت بودن را به فرصت گشتن ترجیح دادیم و … خلاصه نابِ خودمان بودیم.

رحمتی که جریان دارد

rainy day in spring

“باران رحمتی است که یادآوری می کند مهربانی کارش جاری و ساری بودن است؛ بی هیچ منت”

که اگر قرار بود به نشانه ای منتظر باشیم تا ایمان آوریم همین باران کافی بود.

هر دفعه که می بارد مانند بار اولِ دیدار جذاب است. این بهار را دوست دارم؛ اوضاع تغییر نکرده. ولی به خاطر تو و حضور پر رنگت باید گوییم تو همان بهترین ه اتفاق هایی.

باران رحمتی است که به اذنی از بالا نازل می شود. و رحمتی که در همه جا حضور یافته و در کنار هر گل و سنگ و خاری می نشیند و نوازشش می کند. رحمتی که برایش فرق نمی کند تو چه گذشته ای داری… می آید که حالِ حالت را خوب کنی.

باران رحمتی است که یادآوری می کند مهربانی کارش جاری و ساری بودن است؛ بی هیچ منت.

از این حجمِ داده؛ از این حجم دوست!

والله سرم سوت میکشد از این حجم اطلاعات و داده در این روزها.
مانده ام که به حرف این رفیق عزیزمان گوش بدهم که دیروز می گفت: “از سن ما دیگر گذشته که چیزهای جدیدی را تست کنیم”
یا
به حرف خودم گوش بدهم که مدام ولع یادگیری چیزهای جدید را دارم؟! (باز دوگانگی، و اینکه نمی دانم کدام درست است!)

ولی این وسط یک مشکلی وجود دارد. اینکه نمی توانم برای یادگیری و پیگیری کارها ومسائل در دست بررسی برنامه ریزی دقیقی نمایم. و این هم به این خاطر است که یکجا بند نمی شوم. چرا؟ تلفن زنگ می خورد… باشگاه./تلفن زنگ می خورد…(ساعت ۱۰ شب) کافه ی توی حیاط گلستان/تلفن زنگ می خورد…این فیلم ه بود که فلان..، بیبینیم؟ اومدم/تلفن زنگ می خورد…حالم بده، پیاده روی/تلفن زنگ می خورد …

که همه ی این تلفن زنگ خوردن ها مخاطبانی دارد از جان عزیزتر که نمی توان روی ماهشان را ندید و دعوتشان را رد کرد!

مشکل اینجاست هر که بوده و هست آدم حسابی از کار درآمد. مشکل اینجاست با این زمان اندک نمی توان این همه گل را رسیدگی کرد.

از این حجم داده؛ از این حجم دوست!

 

تست روانشناسی

چند روز پیش یکی از دوستان تست”هلند” رو برای من ارسال کرد و درخواست داشت که این تست رو بزنم تا اطلاعاتی از من (محض کنجکاوی) داشته باشد.

ویژه گی های این تست شد: شخصیتی مستقل، پایدار و با مداومت/ شخصیتی ماجراجو، قاطع و بلند پرواز و …

چند وقت قبل تر نیز آزمون MBTI و شخصیت شناسی اسطوره ای دادم که در انتها فهمیدم خیلی غد و یکدنده و بداخلاق و … این ها هستم. خلاصه آنچه خوبان داشتند من یکجا داشتم.

اما:
بعدتر به این فکر کردم مثلا در ۶ سال گذشته من چقدر تغییر کردم؟!

اتفاقا این بحث نیز امروز با استاد و عزیز ی مطرح شد و داشت میگفت فلانی من تو راحدود ۷ سال می شناسم و این حرف ها … گفت: چند شب پیش عکس ۶ سال پیش مان را نگاه می کردم که اوووه چقدر تغییر کردی!!! (موهام رو میگفت) همون لحظه با خودم فکر کردم که واقعا تو این حدود ۶-۷ سال چقدر تغییرهای بنیادین کردم؟ اگر بخواهم جواب این سوال رو بدم میشه اینکه، که تغییر عمده شخصیتی رو من از حدود سال ۹۲ تا ۹۶ داشته ام. این تغییر نیز مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها بوده است.

مثلا: تو این حدود ۶-۷ سال من بیشترین چرخش های کاری و حرفه ای را داشته ام. که ممکن است در نگاه اول راضی به آن نباشم ولی ناخداگاه دنبال شعار زندگی ام یعنی “زنده ام که تجربه کنم” بوده ام.

پ.ن: گاهی وقت ها ممکنه در ظاهر راضی نباشیم ولی در باطن چرا، هستیم. یاد این حرف بخیر که میگه: هر چیز که در جستن آنی؛ آنی.(هدیه روز تولد امسالم که بردیا بهم داد!)

یادآوری

یاد یه قصه ای افتادم،
که توش طرف به مهمون
تعارف میزد که بیاد تووو
ولی
محکم و سفت جلوی در
ایستاده بود!

نشه که دلمون حبیب و مهمون
بخواد و عملا دری برای ورودش
نگذاریم ؟!

شاید از لحاظ سن جوون باشیم،
ولی عملا پیریم،
از یه آدم پیر انتظار نداری که
مثل یه جوون قبراق از بالای
درب وارد بشه؟!

بد بختی

بدبختی از ذهن شروع میشه…

دقیقا از اونجایی که باهاش همه چیز رو تجزیه و تحلیل کردی…

از همون جایی که واسه دیگران نسخه پیچیدی…

همون جایی که حرمت آدم های اطراف و جایگاه ی که دارن و داشتن رو نادیده گرفتی..‌.

همون جایی که وسط بازی زندگی اومدیم و تابی خوردیم و خیلی شیک مهره های بازی رو بهم زدیم…

دقیقا چیزی که تو را نابود می کند آهی است که میانه رفتن کشید و گفت ما که آمده بودیم همه مان باشد ولی…

چیزی که تو را نیست میکند،
به سرانجام نرسیدن گذشته و نشدن ه مدام آینده است.

تکرار کن، نشدن ه مدام آینده!
تکرار کن…

مُستَتر در خنده ات

هیچ میدانی موضع ضعف تو٬ فلانی را ضعیف تر می کند؟!
شاید فکر کنی حال ه من به فلانی چه ربطی دارد؟
ولی راستش حالت بیش از خودت به فلانی ربط دارد.
فلانی قدرتش، مُستَتر در خندهٔ توست.
فلانی در خلوتش و در میانگاه جوی و پیاده رو و بین نیمکت های پر و خالی با لبخندی محو زمزمه می‌کند:

«گر یک #وفا کنی صنما صد وفا کنم
ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم
گر بر کنم دل از تو بردارم از تو #مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا کنم»

فلانی بدنش سست می شود، و نمی خواهد
پیاده رفتن بین آن همه آدم را تاب آورد،
دست به دامن اتوبوسی می شود که
در آن بایستد، بایستد تا یادش باشد
هنگامهٔ درد، نشستن بی معنی است.

بسته گی ها

با شنیدن خبرهای این روزها، بیشتر

مطمئن می شوم آنطور که شایسته

است زندگی نمی کنیم.

 

بسته شد!

 

می دانید چه کسی برنده ی انتهای این

بازی شد؟!

کسی که در تمام مدت چند سال ه گذشته،

با مخاطب یا مخاطبانش، نقد و نه به نسیه

دل داد و دل گرفت.

او ناراحت بسته شدن پلتفرمِ ارتباطی اش

نیست، چون می داند تا زمانی که این بستر

را داشت به غایت، به لحظه از آن بهره برد،

حالا

هم که به رویش بسته شد، در عصری با

مخاطبش می نشیند و برای عاشقانه های

بعدشان پلتفرمِ ارتباطی جدیدی را انتخاب می کنند.

 

با هم قراردادی دلی می نویسند که زین پس کلماتت را در لفافه ی «صفر ها و یک ها» به سویم روانه کن، و من آنها را، تک تک «کلمات» را، تمام «نقطه سر خط» ها را، تمام «چند نقطه» ها را به دقت می خوانم. می خوانم و در گوشه ی دلم می آویزم.

 

موضوع ما بسته بودن یا نبودن این قبیل مسائل نیست،

موضوع این است که ما یاد گرفته ایم به موقع نباشیم،

به موقع کلمه را روانه نکنیم، به موقع چشممان را به دیگران ندوزیم و به موقع …

ما آدم های وعده به آینده های خالی هستیم که هیچ

وقت نمی آیند.

 

ما باختیم، و آنها که قمار کردند و بی ملاحظه ولی

متین سرجایشان ایستادند بردند.