خودشناسی

درباره خود شناسی – خودشناسی – کاوش- تجزیه و تحلیل درباره ی خود؛ هر چیز که آدمی را بیشتر متوجه خود میکند.

طعم واقعی نوشتن

داشتم به این فکر می کردم که نوشتن های این ایام چقدر کمرنگ شده و گذشته از این‌ها کیفیت سلبق را هم ندارد، که متوجه چیزهای جالبی شدم. با خودم چند سوال مطرح کردم، اینکه آخرین باری که نوشته‌ای که حال خوب داد به چه زمان و به کجا بر می‌گردد؟!

آخرین طعم واقعی وشته به چند سال قبل برمیگردد که من بیشتر خانه مادربزرگم میرفتم و بیشتر آنجا می ماندم. آن زمان بیشتر با درس و کتاب ارتباز داشتم(به واسطه دانشجو بودنم شاید). ولی نکته مهم اینبود که آنجا ویژگی خاصی داشت که کمتر جایی بعد آن، آن را نداشت. و آن چیزی بود به نام خالی بودن از تهی و خلاء. آنجا وسایل زیادی نبود که خود را با آن سرگرم کنم و این خاصیت داستان بود؛ یعنی چه ؟ یعنی تمرکز بیشتر و کمتر پرت شدن حواسمان به این سو و آن سو که این روزها بعلت وجود دیوایس و پلتفرم‌های مختلف بیشتر هم شده است.

می خواهم این را یادم بماند که من در خلوتی و فراغ بال آدم بهتری هستم و بیشتر می توانم از خودم راضی‌تر باشم. و باز می‌گویم نقصان این روزها عدم تمرکز و رها کردن موضوعات قبل از هضم و بالغ شدن هستند…

از سالی که گذشت به سالی که پیش رو است

نمیدانم این جمله برای چه کسی بود که میگفت: «عید واقعی از آن کسی اسـت که پایان سالش را جشن بگیرد، نه آغاز سالی که از آن بی خبر است.» ولی همین جمله محوریت این نوشته را تا حدودی مشخص می‌کند. یعنی قرار نیست آرزوهای سال آینده را به تنهایی بازگو کنم که بیشتر غرض من تحلیل سالی بود که همین چند ساعت پیش از سرمان گذشت.

سال ۱۳۹۸ از آن سال‌هایی بود که پر از اتفاقات هنجار و نا به هنجار بود، پر از خواستن ها و نخواستن‌ها، پر از شدن ها و نشدن ها بود و پر از احساسات و عواطفی که خواسته و ناخواسته می‌آمدند و میرفتند و …
هر چه که بود باید بگویم تقریبا سال ۱۳۹۸ برای من بهترین سال زندگی ام بود. می‌دانم که مدام در تلاطم جامعه غوطه ور بودم و مدام با احساساتم می‌جنگیدم و باید حالِ خراب خیلی از مردمان و اطرافیان را با ناراحتی می‌دیدم و تحمل می‌کردم ولی در نهایت ظرف ۹۸ برای من ظرف پرباری بود. ذیل همین نوشته به مواردی چند از این سال خواهم پرداخت.
بیشترِ تحلیلی که از سال گذشته خواهم داشت نسبت به «نمودار چرخ زندگی» خواهد بود؛ به این دلیل که آن را مجموعه ای خلاصه اما کامل از موارد مختلف در زندگی می‌دانم.

چرخه زندگی

رشد و یادگیری: اگر یادگیری را به دو بخش آکادمیک و اکتسابی(حاصل از تجربه) تقسیم بندی کنم، اوضاع در قسمت اول یعنی آکادمیک آنچنان چنگی به دل نمی زد ولی اگر یادگیری اکتسابی حاصل از تجربه، سعی و خطا را در آن بگنجانیم آمار به طرز معناداری فرق می‌کند. ۹۸ سالی سراسر از تجربه هایی بود که برای اولین بار اتفاق افتاده بودند و در هر کدام از این تجربه ها رشد و حرکتی رو به جلو در دل خود داشت.

– اگر بخواهم نیک بنگرم؛ باید در سال جدید وزن یادگیری آکادمیک را به طرز معناداری افزایش دهم. ( یکی از دلایلی که سال ۱۳۹۸ برای من سال یکتایی بود وجود تجربه های متعدد آن بود که مرا هر روز متفاوت تر از روز دیگر نگاه می داشت. این را میدانیم که تجربه بیشتر یعنی، زمین خوردن بیشتر و سیلی های بیشتر؛ ولی در این مسیر و در این سال چیزی که بیش از گذشته رخ نشان می داد همین تجربه های کوچک و بزرگ بود؛ که پس از مدتی که از دردشان می‌گذشت تبدیل به خاطره‌هایی قدرتمند می‌شدند.)

شغل و حرفه: یکی از چند قسمتِ چالش برانگیز ۹۸ در این بند خلاصه می‌شود. در زمینه شغلی امسال سال ه خوبی بود. وسعت کار و تنوع خدماتی که ارائه شد غیر قابل قیاس با سال پیش بود. کیفیت کارها در برخی حوزه ها به طرز مبرهن و غیر قابل باوری بهبود یافته بود. اینکه خدمات گسترش پیدا میکند یعنی خوبی ها و بدی ها(در کنار هم) افزایش پیدا خواهد کرد و چالش ها به طبع آن متفاوت خواهد بود، در این سال نیز بدین گونه بود. امسال به خوبی فهمیدم چیزی که در زندگی حرفه‌ای باید به دنبال آن باشم، خلاقیت، تفاوت، یکتا بودن و کیفیت است، که همه این ها در زیر چتر تعهد معنا پیدا خواهد کرد.

– اگر بخواهم نکاتی را در جهت بهبودی در سال آینده نام ببرم: ۱- مشخص نمودن دقیق خدمات ۲- جلوگیری از چندپارگی خدمات ارائه شده ۳- تمرکز بیشتر ۴- مدیریت بهتر زمان ۵- نه گفتن های به موقع ۵- نظم بیشتر امور ۶- استفاده بیشتر از دانشِ روز(دانشی به لحظه به روز می‌گردد) ۷- گرفتن کمک های به موقع و اضافه شدن نیروها در زمان مقتضی نام برد.
– و نکته ی دیگری که باید اضافه کرد، پذیرش کارهای محدود ولی با کیفیت است؛ که به هیچ عنوان نباید به علت‌های معقول یا نا معقول از آن عدول کرد.
ادامه مطلب »

مقایسه دو روز با دو طعم

دو روز گذشته دو روز کاملا متفاوت بودند، روز اول روزی موافق و روز دوم(یعنی دیروز) روی نا موافق و به نوعی مخالف بود.

اما چه گذشت؟!
روز اول روزی بود که دنیا بر وفق مرادمان بود، مست از خوبی روز ها بودیم و باد مخالفی در حوالی کشتیمان نبود. یعنی آفتاب ملایمی می تابید و دریا آرام بود و بادبان هایمان برافراشته و با ملایمت و طبق نقشه به جلو میراندیم. در این میانه اما حواسمان به خیلی چیزها نبود؛ که بعدا به تفضیل درباره آنها صحبت خواهیم کرد. !

روز دوم یعنی دیروز، روزی بود که فکر می‌کردیم وقتی از خواب بلند می‌شویم همه چیز رنگی دیگر خواهد داشت، اما در طول روز و میانه روز اتفاقاتی در مسیر افتاد که فهمیدیم نباید نه به آن ناملایمات و نه به دیگر ملایمات دلی بست. خلاصه روز دوم و بادهای نا موافق به من بیشتر درس داد، درس عدم دلبستگی و یا وابستگی به خوبی ها.

اما چند نکته مغفول ماند:
اولی اینکه در آن روزهای موافق که دریا آرام بود ما شکر آن روزها را به جای آوردیم و وقتی شما شکری به جای می‌آورید یعنی حواستان به خوبی ها هست. پس ما از این مرحله مردود نشده ایم.
و در روزهای ناخوشی باید یادمان بماند که روزهای خوبی بوده اند که باز به امید آن روزها از هم نپاشیم.

هر چند به قول استادم:
تنها یک واقعیت در دنیا وجود دارد و آن هم «اکنون» است گذشته هذیانی بیش نیست و آینده امری مخدوش.
این یعنی وقتی خوبی اتفاق افتاد با آن خوش باش و لذتش را ببر و وقتی امری ناگوار بر ما وارد شد به آموختن از آن بپردازیم و معنای حالِ آن را درک کنیم و دنبال گذشته و آینده بی جهت نگردیم.

شلختگی

بعد از مدت‌ها باز به این خانه برگشته ام. این دور بودن و به روز نبودن شاید ریشه در «شلختگی» بیش از اندازه در امور دارد. به هر حال باز عزیم نوشتن کرده‌ام. قبل از هر موضوع دیگری برخود لازم می‌دانم اموری را که چند وقت گذشته ذهنم را درگیر کرده بود را بازگو کنم و سپس اگر مجالی بود از روزمرگی‌ها بنویسیم؛ که اعتقاد دارم نوشتن از هر روزمرگی الزاما کار مفید و مثبتی نیست؛ ولی اگر همین روزمرگی‌ها را با چاشنی تحلیل و مطالعه پیوند دهیم غذای خوشمزه‌ای در انتظارمان خواهد بود.

✔️ موضوع اول: چه چیز به ما مربوط است؟!
این سوال از آن سوال هاست که این روز ها به هر کس که میرسم بحثمان را ناخودآگاه به آن می کشانم، می‌گویم: فلانی به نظرت فلان چیزها واقعا به من/ به ما (اگر همکار باشد) ربطی هم دارد؟! و می‌نشینیم پای بحث و صحبت و گزافه‌گویی‌هایی از این دست.
ولی چیزی که بیشتر به آن معتقد شده‌ام یا بهتر است بگویم «پذیرفته‌ام» تا کمی آرام گیرم؛ این است که در «دیزاین» اصولا همه چیز و همه کس و همه‌جا به ما مربوط است و اصصولا جدا کردن بعضی مسائل در دیزاین کار جالب و اصولی نیست.
چرا؟ چون ما همگی این را پذیرفته‌ایم که «دیزاین» فرآیندش در جهت -حل مسئله- است و این حل کردن مسئله شما را با ابعادی از آن موضوع روبرو می‌کند که ممکن است فکر می‌کردی آنچنان هم به تو ربطی ندارد ولی واقعیت چیز دیگری است..

✔️ موضوع دوم: برنامه‌ریزی و مخصوصا برنامه روزانه و روتین های هر روزه
این موضوع یعنی «برنامه ریزی» از آن چیزهای بی صاحابی است که بد به جانمان افتاده است و نمیدانم کجایش را بگیرم!!! یعنی ابتدا و انتهای مشخص و واضحی ندارد تا به آن استناد کنم. راستش این موضوع هم برایم مانند «دیزاین» شده که خیلی چیزها دارد و از گستردگی اش جانم را به لبم رسانده.

✔️ موضوع سوم: راه حل
در این قسمت بیشتر باید به خود بقبولانم که بهتر است اینگونه باشد وگرنه راه حل که حرفی بی معنی است و اصولا معنی ندارد.
▪️ بهتر است گاهی بنشینیم و روی هدف هایمان را خط بزنیم!
آری، لازم است گاهی با تمام بی رحمی بنشینیم و کارهایی که می خواستیم یا می‌خواهیم را الویت بندی کنیم و برخی را برای همیشه از لیستمان به بیرون پرت کنیم. این بیرون انداختن ذهنمان و زندگی و دنیایمان را باز تر می‌کند تا کاهدف هایی با اولویت های بالاتر را دنبال کنیم. اما نا گفته نماند که این کار جسارت و درشتی زیادی می‌خواهد که نباید به این سادگی ها از آن چشم پوشی کرد.
▪️ با تمام وجود بپذیریم و «حال» مان را قبول کنیم!
درصد مشخصی نمی‌توان داد ولی حدود تا درصد در آن چیزی که از خود می‌بینیم سهیم هستیم. عوامل بیشماری مانند وراثت، موقعیت خانوادگی، منطقه شهری، کشور تولد و … در اینی که هستیم موثر بوده‌اند. ولی به محض اینکه با تمام وجود بفهمیم ناخدای این کشتی شکسته و بعضا نا مناسب ما هستیم، برنامه تغییر می‌کند و دیگر این نا خدا دنبال وقایع گذشته نمی‌گردد و توان خود را به ترمیم و بازسازی و احداث خواهد گذارد.

منباب «نظر» دیگران

چند وقتی است که به صورت جسته و گریخته کتاب «اضطراب منزلت» نوشته آلن دو باتن را به صورت غیر منظم می خوانم. نکات زیادی دارد. اما کمی روند و آهنگ مطالب و اتفاقات آن خسته کننده است. نمی دانم ایراد از ترجمه است یا حوصله کم من در این روزها.
هر چه که هست، حداقل تورق کردنش(حتی به صورت نا منظم) من را به فکر وا می دارد.

در قسمت انتهایی کتاب؛ راه حل ها(بخش دوم) نکات جالبی را عنوان می کند.
مثلا سخنی از «ولتر» را نقل میکند که «شوپنهاور» نیز با آن موافق بوده است؛ و آن اینکه:«زمین مملو از آدم هایی است که ارزش هم صحبتی ندارند.»
همین جمله خیال مان را در خیلی از جهات در زندگی راحت می کند.

راستش باید پذیرفت زندگی ما را در حال حاضر، عناصر و نظراتی تحت تاثیر قرار داده اند که ارزش محتوایی بالایی ندارند. یعنی صرفا کلماتی هستند که از روی عدالت و دانش و تحلیل(دیگران) به ما نرسیده اند و دیگرانی این حرف ها را با حالات مختلف درونی(مانند عقده ها- حقارت ها- استانداردهای معیوب خانوادگی- ارزش های معیوب اجتماعی و …) بر ما می رانند(می گویند). و جالب اینجاست که گفت و گو های درونی ما با خودمان(مثبت هایش) زیاد بر ما تاثیر گذار نیستند در مقایسه با حرف های بیرونی (دیگران)؛ و این از مشکلات ماست.

هر جور که به این مسئله نگاه کنیم این ما هستیم که شرایط بدی را برای خودمان به وجود آورده ایم. مثلا ما این دیدگاه را نداریم که: اگر خری به من لگد زد پس من کار بدی کرده ام یا آدم بدی هستم ؟!
ما آن حرکت خر را روی حساب «خر بودنش» می گذاریم و نه بدی خودمان.
حال، پس چرا …
حرف های دیگران ما را ناراحت می کند؟!
چرا حرف های دیگران است که ارزش ما را مشخص می کند ؟!
و چرا حرف های دیگران ما را به انجام خیلی از کارها سوق می دهد یا ما را از آن ها نهی می کند؟!

حرف اصلی «اضطراب منزلت» نیز همین است که خودت را با خودت بسنج. معیار های خودت را با شرایط خودت باز نویسی کن و همواره فردیت خود را خودت بساز.

تکه هایی از کتاب «در باب حکمت زندگی» از «آرتور شوپنهاور » را در اینجا می آورم که احساس می کنم عمق مطلب فوق را بهتر منتقل می کند.

+ اینکه در نظر دیگران چگونه هستیم و اینکه خودمون رو مطابق خواست و نظر دیگران درست کنیم و رفتار کنیم و بر این اساس زندگی کنیم، کاری اشتباه و باطل است.
+ اگر فردی، یک خصلتی رو در حد عالی داشته باشه، از اینکه اونو به معرض نمایش نذاره خوشحال میشه و همین که اون خصلت رو داره، به اندازه کافی خوشحالش میکنه.
+ هر گونه کسب شهرت و آبرو هیچ‌گونه نقشی در سعادت واقعی انسان نداره و انسان نباید به چیزی خارج از خودش اهمیت بده. مهم اینه که در نظر خودمون، به چه شکل هستیم. نظر دیگران یا کلا بی‌اهیمت است و یا در درجه دوم قرار داره.
+ هر فردی متناسب با ارزشی که برای خودش درنظر می‌گیره، به تنهایی پناه می‌بره و تنهایی رو دوست داره.

تنفر از بدعهدی

مثل کسی که تازه فهمیده چه بر سرش آمده است، مغشوش ام. از تمام چیزهایی که نادانسته بر روی سرمان خراب شده اند، احساس کرختی می کنم. احساس می کنم که شمارش ضربان هایم در درون سینه ام نیستند و دارند در دهانم میتپند.

اگر از احساس این احوالات بخواهم حرفی بزنم، می گویم بی حسی، عدم تعادل، عدم تمرکز و مقدار زیادی بی اعتمادی در درونم می جوشد. از حجم حرف هایی که می توانم بروز دهم که با گفتنشان کمی آرام تر نفس می کشیدم، ولی نمیزنم؛ سینه ام درد می گیرد.

اما…

از تمام نگفته هایم و چیزهایی که در قلب دارم بیشتر رضایت دارم تا آنکه (اگر حتی قسمتی) را بر زبان می راندم یا برانم. با تمام وجود این را درک می کنم که نگفته های آدمی است که وزن آن را بالا می برد نه گفتنی هایی که فرصتی همیشگی برای بروز داشتند و خواهد داشت.

و نمی توانم متنفر نباشم، از تمام بدعهدی ها و تمام رذالت ها.

و باز نمی توانم از خودم و پیمانم راضی باشم، چون که خالص نبودند که اگر بودند و قلبا واژه ای به مانند «قربت الی الله» را قبول داشتیم، این حرف ها را نمی زدیم. و چه کوچکیم…

آیا حاضریم با احتمالِ خطر، سفر کنیم؟

۴ منطقه داریم، ۴ منطقه‌ای که گستره ‌ای از ایمنی» تا «رشد» را شامل می‌شوند. یعنی چه؟

خب، ما منطقه‌ای داریم به نام منطقه اَمن یا #ایمن ، که همه احتمالات بارها تست شده و خطرات به حداقل رسیده است. پس از سال‌ها این قلمرو کوچک، برای مالکش بسیار ایمن می‌نماید.

(اگر بپذیریم که باید خودمان را و زندگی‌مان و قلمرومان را گسترش دهیم، وارد منطقه جدیدی می‌شویم، منطقه‌ای که ورود به آن شروع سرآغاز بزرگی است.)

منطقه دوم، منطقه #ترس است. چرا ترس؟ چون از دایره ایمن مان خارج شده‌ایم و نسبت به شرایط(خوب یا بد) جاهل هستیم. همین ترس و همین منطقه است که ترسش مالکینش را در پوستهٔ فرسوده قبلی خود(ایمن) نگه می‌دارد. که مالکینش جرأت نمی‌کنند حتی در دلشان چیزهای نادیده را دوست بدارند و قدم در راه نادیده‌ها و لذاتِ دیگر بگذارند. یکی دیگر از دلایل قدم برنداشتن در تجربه‌های جدید و خارج نشدن از ناحیه ایمن، نداشتن اعتماد به نفس (lack of self-confidence) در آن مقولهٔ خاص است. اگر بخت با ما یار باشد در منطقه دوم قدم بگذاریم و صبر کنیم وارد مرحلهٔ جدیدی و معناهای تازه‌ای می‌شویم. باید بدانیم و آگاه باشیم، در مرحله ترس شکننده‌ایم و نظرات دیگران بر ما اثرات زیادی خواهد گذارد، پس با هرکسی که ضعف شخصی دارد و درایتی خوب در زندگی ندارد نباید مراوده داشت.

مرحله سوم، مرحله #یادگیری است. پس از ترس وارد مرحلهٔ یادگیری می‌شویم. شما در این مرحله در حال توسعه قلمرو خود و ناحیه ایمن خود هستید. یعنی چه؟ مثلا اگر تا دیروز ناحیه امن «بهزاد» تا این حد بود که فلان کار، یا فلان مسافرت، یا فلان ایده کاری و عاطفی را جلو ببرد، امروز با پشت سر گذاردن «ترسِ خود»، ناحیه ایمن و راحتی «بهزاد» نیز بزرگتر شده است. مهارت های بیشتر، چلنج های بیشتر، احساس رضایت بیشتر و در نهایت موفقیت های بیشتر را حس خواهد کرد.

و مرحله چهارم، مرحله #رشد است. و با پشت سر گذاشتن سه مرحله قبل به مرحله چهارم یعنی «مرحله رشد» وارد خواهید شد. مرحله‌ای که اهداف جدید دیگری تعیین می‌کنید، به اهداف قبلی خود می‌رسیم و در نهایت رشد را تجربه می‌کنیم.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

درباره این روزها(مرور مکاتب روانشناسی)

چند روزی است که بنا احتیاجی که بود در صدد شناخت برخی متدهای درمانی در میان کتاب ها و مطالب و مقالات هستم. دوران جالبی را سپری میکنم، چیزهایی میبینم که از دیدنشان لذت می برم. البته که تحلیل و فرآیندهای تحلیلی همیشه برای من جذاب بوده است و این داستان تازگی ندارد.

ولی چیزی که مرا به شعف باز داشت فهمیدن نکاتی از برخی از این روش ها(مانند TA, CBT,رواندرمانی تحلیلی و …) بود، اینکه در هر روش به فرآیند کوتاه و بلند مدتی اشاره دارد که تقریبا همه متفق القول هستند که اگر دنبال اثری بلند مدت هستید باید به ریشه ها رجوع کنید. و من چقدر موافق این داستان هستم که برای حل هر مسئله ای به گذشته و ریشه های اصیل آن نزدیک شوم و از طرفی تمام حواس خود را جمع کنم که «اکنون» را از دست ندهم و تمرکزمان بر اکنون نیز باشد.

یعنی بهترین حالات این داستان و این روش ها از نظر من شامل ۳ قسمت است. (قسمت اول)نگاه دقیق و تحلیلی نسبت به گذشته، ریشه اختلال ها و تعارضات هست. که بیشتر در کودکی و گاهی در میانهٔ راه ایجاد شده اند. و در کنار و همراه آن(قسمت دوم) توجه به موضوع و مقولهٔ اکنون و توجه به حال و از دست ندادن آن. و قسمت سوم تحلیل رفتارهای حال حاضر و چیزی که در درون بدن و ذهنمان اتفاق می افتد که پس آن رفتارهای درست خود به خود ظهور پیدا میکنند.

خلاصه حالات و اطلاعات نابی را دریافت میکنم و امید دارم حکمتی باشد تا تعارضات بینابینی در این اطلاعات را هضم کنم.

دربارهٔ «اکنون» و «حال»

وقتی صحبت از زمان اکنون و حال می شود همه چیز گنگ می نماید. وقتی می گوییم در زمان حال زندگی کن و در زمان های دیگر زندگی نکن شعار گونه می نماید. شعار است.

با خود سوال می کنیم که:
مگر می شود در لحظه زندگی کرد؟
ما با تمام خاطراتمان ما شده ایم و با رویاهایمان به آینده سفر می کنیم. پس چطور می توانیم تنها در یک زمان ذهنمان را نگه داریم ؟
ساختار ذهنی ما مگر قبول میکند و توانایی این را دارد که فقط در لحظه متوقف شود؟
خلاصه سوال های بسیاری در ذهنمان نقش خواهد بست… (ادامه مطلب)