تنفر از بدعهدی

مثل کسی که تازه فهمیده چه بر سرش آمده است، مغشوش ام. از تمام چیزهایی که نادانسته بر روی سرمان خراب شده اند، احساس کرختی می کنم. احساس می کنم که شمارش ضربان هایم در درون سینه ام نیستند و دارند در دهانم میتپند.

اگر از احساس این احوالات بخواهم حرفی بزنم، می گویم بی حسی، عدم تعادل، عدم تمرکز و مقدار زیادی بی اعتمادی در درونم می جوشد. از حجم حرف هایی که می توانم بروز دهم که با گفتنشان کمی آرام تر نفس می کشیدم، ولی نمیزنم؛ سینه ام درد می گیرد.

اما…

از تمام نگفته هایم و چیزهایی که در قلب دارم بیشتر رضایت دارم تا آنکه (اگر حتی قسمتی) را بر زبان می راندم یا برانم. با تمام وجود این را درک می کنم که نگفته های آدمی است که وزن آن را بالا می برد نه گفتنی هایی که فرصتی همیشگی برای بروز داشتند و خواهد داشت.

و نمی توانم متنفر نباشم، از تمام بدعهدی ها و تمام رذالت ها.

و باز نمی توانم از خودم و پیمانم راضی باشم، چون که خالص نبودند که اگر بودند و قلبا واژه ای به مانند «قربت الی الله» را قبول داشتیم، این حرف ها را نمی زدیم. و چه کوچکیم…

آیا حاضریم با احتمالِ خطر، سفر کنیم؟

۴ منطقه داریم، ۴ منطقه‌ای که گستره ‌ای از ایمنی» تا «رشد» را شامل می‌شوند. یعنی چه؟

خب، ما منطقه‌ای داریم به نام منطقه اَمن یا #ایمن ، که همه احتمالات بارها تست شده و خطرات به حداقل رسیده است. پس از سال‌ها این قلمرو کوچک، برای مالکش بسیار ایمن می‌نماید.

(اگر بپذیریم که باید خودمان را و زندگی‌مان و قلمرومان را گسترش دهیم، وارد منطقه جدیدی می‌شویم، منطقه‌ای که ورود به آن شروع سرآغاز بزرگی است.)

منطقه دوم، منطقه #ترس است. چرا ترس؟ چون از دایره ایمن مان خارج شده‌ایم و نسبت به شرایط(خوب یا بد) جاهل هستیم. همین ترس و همین منطقه است که ترسش مالکینش را در پوستهٔ فرسوده قبلی خود(ایمن) نگه می‌دارد. که مالکینش جرأت نمی‌کنند حتی در دلشان چیزهای نادیده را دوست بدارند و قدم در راه نادیده‌ها و لذاتِ دیگر بگذارند. یکی دیگر از دلایل قدم برنداشتن در تجربه‌های جدید و خارج نشدن از ناحیه ایمن، نداشتن اعتماد به نفس (lack of self-confidence) در آن مقولهٔ خاص است. اگر بخت با ما یار باشد در منطقه دوم قدم بگذاریم و صبر کنیم وارد مرحلهٔ جدیدی و معناهای تازه‌ای می‌شویم. باید بدانیم و آگاه باشیم، در مرحله ترس شکننده‌ایم و نظرات دیگران بر ما اثرات زیادی خواهد گذارد، پس با هرکسی که ضعف شخصی دارد و درایتی خوب در زندگی ندارد نباید مراوده داشت.

مرحله سوم، مرحله #یادگیری است. پس از ترس وارد مرحلهٔ یادگیری می‌شویم. شما در این مرحله در حال توسعه قلمرو خود و ناحیه ایمن خود هستید. یعنی چه؟ مثلا اگر تا دیروز ناحیه امن «بهزاد» تا این حد بود که فلان کار، یا فلان مسافرت، یا فلان ایده کاری و عاطفی را جلو ببرد، امروز با پشت سر گذاردن «ترسِ خود»، ناحیه ایمن و راحتی «بهزاد» نیز بزرگتر شده است. مهارت های بیشتر، چلنج های بیشتر، احساس رضایت بیشتر و در نهایت موفقیت های بیشتر را حس خواهد کرد.

و مرحله چهارم، مرحله #رشد است. و با پشت سر گذاشتن سه مرحله قبل به مرحله چهارم یعنی «مرحله رشد» وارد خواهید شد. مرحله‌ای که اهداف جدید دیگری تعیین می‌کنید، به اهداف قبلی خود می‌رسیم و در نهایت رشد را تجربه می‌کنیم.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

درباره این روزها(مرور مکاتب روانشناسی)

چند روزی است که بنا احتیاجی که بود در صدد شناخت برخی متدهای درمانی در میان کتاب ها و مطالب و مقالات هستم. دوران جالبی را سپری میکنم، چیزهایی میبینم که از دیدنشان لذت می برم. البته که تحلیل و فرآیندهای تحلیلی همیشه برای من جذاب بوده است و این داستان تازگی ندارد.

ولی چیزی که مرا به شعف باز داشت فهمیدن نکاتی از برخی از این روش ها(مانند TA, CBT,رواندرمانی تحلیلی و …) بود، اینکه در هر روش به فرآیند کوتاه و بلند مدتی اشاره دارد که تقریبا همه متفق القول هستند که اگر دنبال اثری بلند مدت هستید باید به ریشه ها رجوع کنید. و من چقدر موافق این داستان هستم که برای حل هر مسئله ای به گذشته و ریشه های اصیل آن نزدیک شوم و از طرفی تمام حواس خود را جمع کنم که «اکنون» را از دست ندهم و تمرکزمان بر اکنون نیز باشد.

یعنی بهترین حالات این داستان و این روش ها از نظر من شامل ۳ قسمت است. (قسمت اول)نگاه دقیق و تحلیلی نسبت به گذشته، ریشه اختلال ها و تعارضات هست. که بیشتر در کودکی و گاهی در میانهٔ راه ایجاد شده اند. و در کنار و همراه آن(قسمت دوم) توجه به موضوع و مقولهٔ اکنون و توجه به حال و از دست ندادن آن. و قسمت سوم تحلیل رفتارهای حال حاضر و چیزی که در درون بدن و ذهنمان اتفاق می افتد که پس آن رفتارهای درست خود به خود ظهور پیدا میکنند.

خلاصه حالات و اطلاعات نابی را دریافت میکنم و امید دارم حکمتی باشد تا تعارضات بینابینی در این اطلاعات را هضم کنم.

مرز باریک جسارت و حماقت با رویکرد اقدام یا پاسخ

آدمی گاهی در مقاطع خاصی و شرایط خاصی از زندگی تصمیماتی می گیرد که جسارت بودن یا حماقت بودن آن تصویر مشخصی ندارد. آن لحظه می ماند که این تصمیمی که گرفته ام اسمش را باید با صفت خوب پوشش دهم یا صفت منفی ؟! یعنی این کار را به مانند صفتی مثبت در خود ارزیابی کنم یا یک بی خردی تمام عیار؟

البته خاصیت دنیا به این است که هیچ چیزش صد در صدی نیست و به قول بزرگی تنها یک اصل در دنیا وجود دارد و حتمی است که آن اصل تغییر است و طبق این اصل همه چیز ممکن است دگرگون شود و چه صفت ها و خصوصیات که خوب بودند و در موقعیتی دیگر مزخرف می نمایند.

پس با وجود این تناقضات باید در هر موقعیت با توجه به حکمتی که مدام در حال بروز رسانی و تحلیل است در درون آدمی تصمیم گرفت و یا به نوعی؛ بهترین تصمیم را بگیریم. و باز البته یادآوری کنیم که اگر کارها(یمان) از جنس اقدام باشند خیلی متفاوت تر از کارهایی خواهد بود که فرآیند پاسخ را در پیش گرفته اند.

و در انتها با انتخاب هر کدام از این اقدامات نوعی تاثیرات ذهنی را به بار خواهد آورد. مثلا اگر فرآیند را پاسخ در نظر گیریم؛ همیشه با خود خواهیم گفت که چرا زودتر جلویش را نگرفتیم و چرا عکس العملمان اینقدر ضعیف و آرام و کند بود.
و اگر حتی فرآیند اقدام را هم انتخاب کنیم خواهیم گفت چرا فرصت بیشتر ندادیم؟ و یا شاید اگر فرصت مناسبی می دادیم و آن را به عامل زمان میسپردیم نتیجه متفاوت می شد.

و باز می دانیم برای هیچ چیز جواب قطعی وجود نخواهد داشت.

دربارهٔ «اکنون» و «حال»

وقتی صحبت از زمان اکنون و حال می شود همه چیز گنگ می نماید. وقتی می گوییم در زمان حال زندگی کن و در زمان های دیگر زندگی نکن شعار گونه می نماید. شعار است.

با خود سوال می کنیم که:
مگر می شود در لحظه زندگی کرد؟
ما با تمام خاطراتمان ما شده ایم و با رویاهایمان به آینده سفر می کنیم. پس چطور می توانیم تنها در یک زمان ذهنمان را نگه داریم ؟
ساختار ذهنی ما مگر قبول میکند و توانایی این را دارد که فقط در لحظه متوقف شود؟
خلاصه سوال های بسیاری در ذهنمان نقش خواهد بست… (ادامه مطلب)

در باب اخبار و یادی از عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

عشق، کار و منزلت در عصر مدرن
عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن اثر آلن دو باتن از آن کتاب هایی است که دوست نداری تمام شود. آن قدر شیرین و روزمره به بیان مطالب می پردازد که میترسی زود زود به پایان برسد. به همین علت آن را نمی خوانی و مزه مزه می کنی.
این کتاب مجموعه ای از سخنرانی های آلن دو بات در جاهی مختلف است. پس حرف هایی که می شنویم بدین جهت بیشتر و راحت تر در ذهن و جان هضم می شوند.

قسمتی از کتاب درباره اخبار حرف می زند. اینکه خودمان نمیدانیم چقدر رد معرض اخبار هستیم از صبحگاهان تا شامگاهان مدام اطلاعاتی به ما می رسد که الزاما به آن ها احتیاجی نداریم.

به این فکر کرده ایم که این اخبار چه بر سر روان و درونیاتمان می آورند ؟!
واقعا ما به این همه اطلاعات در زندگی احتیاج داریم ؟!

جواب مشخصی به این سوالات نمی توان داد ولی چیزی که مشخص است اطلاعات طبقه بندی نشده و دور از تخصص های ما صرفا به ما احساس اضطراب- سردرگمی و تشویش می دهد. و این یعنی کارهای قبلی مان را نیز به درستی انجام نخواهیم داد.

انسان در جست‌و‌جوی معنا

انسان در جست‌و‌جوی معنا


بعضی چیزها تاثیر گذارند، مانند بعضی اتفاقات.
نوع نگاه ما به هر مرحله از زندگی، خوراکمان را برای ادامهٔ آن می‌دهد.اینکه ما به هر مرحله و مرتبه به عنوان پله ای جهت بلوغ و پختگی نگاه کنیم؛ یا به عنوان مشکل یا بدبختی عظیم، به خودمان بستگی دارد.

ویکتور_فرانکل از زندگی توام با معنویت و معنا، و تغییر نگاه (اش) حتی در اردوگاه های کار اجباری سخن ها می‌راند.

برخی با معنا های خود ساخته خود زندگی می کنند. برخی با معناهای دگر ساخته دیگران زندگی می کنند. و برخی بی هیچ معنایی ادامه می دهند.
اگر کسی معنای خاص خود را در زندگی پیدا کرد، بی شک لنگری عمیق و قوی دارد در طوفان های زندگی.

گیر افتادن

تا حالا شده گیر بیفتین؟!

آره، همون….
سعی کنید گیرِ چیزی نیفتین که خودتونم از گیر افتادنتون لذت ببرید!
چون میشه شرایطی که: …هیچش کناره نیست!

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست/ آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست (حافظ)