در باب اخبار و یادی از عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

عشق، کار و منزلت در عصر مدرن
عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن اثر آلن دو باتن از آن کتاب هایی است که دوست نداری تمام شود. آن قدر شیرین و روزمره به بیان مطالب می پردازد که میترسی زود زود به پایان برسد. به همین علت آن را نمی خوانی و مزه مزه می کنی.
این کتاب مجموعه ای از سخنرانی های آلن دو بات در جاهی مختلف است. پس حرف هایی که می شنویم بدین جهت بیشتر و راحت تر در ذهن و جان هضم می شوند.

قسمتی از کتاب درباره اخبار حرف می زند. اینکه خودمان نمیدانیم چقدر رد معرض اخبار هستیم از صبحگاهان تا شامگاهان مدام اطلاعاتی به ما می رسد که الزاما به آن ها احتیاجی نداریم.

به این فکر کرده ایم که این اخبار چه بر سر روان و درونیاتمان می آورند ؟!
واقعا ما به این همه اطلاعات در زندگی احتیاج داریم ؟!

جواب مشخصی به این سوالات نمی توان داد ولی چیزی که مشخص است اطلاعات طبقه بندی نشده و دور از تخصص های ما صرفا به ما احساس اضطراب- سردرگمی و تشویش می دهد. و این یعنی کارهای قبلی مان را نیز به درستی انجام نخواهیم داد.

انسان در جست‌و‌جوی معنا

انسان در جست‌و‌جوی معنا


بعضی چیزها تاثیر گذارند، مانند بعضی اتفاقات.
نوع نگاه ما به هر مرحله از زندگی، خوراکمان را برای ادامهٔ آن می‌دهد.اینکه ما به هر مرحله و مرتبه به عنوان پله ای جهت بلوغ و پختگی نگاه کنیم؛ یا به عنوان مشکل یا بدبختی عظیم، به خودمان بستگی دارد.

ویکتور_فرانکل از زندگی توام با معنویت و معنا، و تغییر نگاه (اش) حتی در اردوگاه های کار اجباری سخن ها می‌راند.

برخی با معنا های خود ساخته خود زندگی می کنند. برخی با معناهای دگر ساخته دیگران زندگی می کنند. و برخی بی هیچ معنایی ادامه می دهند.
اگر کسی معنای خاص خود را در زندگی پیدا کرد، بی شک لنگری عمیق و قوی دارد در طوفان های زندگی.

گیر افتادن

تا حالا شده گیر بیفتین؟!

آره، همون….
سعی کنید گیرِ چیزی نیفتین که خودتونم از گیر افتادنتون لذت ببرید!
چون میشه شرایطی که: …هیچش کناره نیست!

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست/ آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست (حافظ)

آمده ام تا از اولش، رفته باشم!

آمدم که در بهمن ماه چراغی را روشن کنم، دیماه برایمان زیبا می نمود. چون بیشتر از باقی ماه ها برایش برنامه داشتیم و همچنان او برایما برنامه داشت. خلاصه دی ماه ماه پر برکتی بود، هم مالی و هم باقی ابعاد.
الان که ابراز به پر برکت بودن کردم، نمیدانم چرا شکرش را (حتی به زبان) به جای نیاوردم. شکر برای دیگری نیست، شکر بیشتر برای خود ماست؛ برای ما که خیلی از اوقات خود را خالی میبینیم. خالی از همه چیز. و این حس باعث نگقتن و نکردن خیلی چیز ها می شود؛ آخر آدمی وقتی خالی است، نه خیرش به خودش می رسد و نه به باقی!

و مورد دیگر اینکه، کیست که از اول آمده باشد تا که رفته باشد! او صرفا برای سفری پر بار آمده، برای دیدارهایی از سر حوصله؛ و نه چیزهایی دیگر.

منباب طراحی و پروسه آن

هر کاری را آدابی است.

برای هر کاری ابتدا نیتی را در نظر میگیریم و با توجه به نیتی که کردیم اسباب و وسایل آن را فراهم می آوریم. این ساده ترین آدابی است که برای کاری می توان متصور شد.

به طبع برای طراحی نیز مراحلی در نظر گرفته می شود. این مراحل هر چقدر منعطف تر و تمیز تر باشند، محصول نهایی نیز که میوه آن است کیفیت بهتری خواهد داشت.

گاهی میبینیم که بدون توجه به مراحل و پله های طراحی برخی خواستار بازه های زمانی مشخص هستند در صورتی که وقتی مراحلی مشخص نیست و وقتی حجم اطلاعات درخواستی و تحویلی هنوز مشخص نیست، چه مدت زمانی را می توان (حتی) تخمین زد؟

کم لطفی برخی دوستان است که اصرار بر مشخص نمودن خیلی از بحث ها قبل از هر آماده سازی می نمایند. مثال ملموس آن: بچه ای است که هنوز نطفه اش بسته نشده و هنوز نه جنسیتش مشخص است و نه احتیاجات فورس ماژوری که قرار است به آن ها احتیاج پیدا کند؟ ما از کجا بدانیم چه لباس هایی برای آن کودک مناسب است وقتی هنوز جنسیت مشخصی ندارد. چطور به خرید کفشی برویم که نمیدانیم قرار است برای چه جنسیتی و چه اندازه کف پایی تهیه شود. از کجا بدانیم آن کودک چه مریضی هایی قرار است پیدا کند تا داروهایش را پیش پیش تهیه کنیم؟ و حتی نمیدانیم مزاج چگونه است و چه شیر خشکی باب معده ی مبارک آن است؟

خلاصه که یا باید صبر کنیم و قدم به قدم احتیاجات را لیست کنیم و مدت زمان تهیه را مشخص کنیم یا از هر وسیله ای به مقدار زیاد و سایز ها و رنگ های متفاوت بگیریم که نتیجه اش در انتها می شود کلی وسایل اضافی.

برخورد با «درد»

اینکه دردی هست، نشان دهنده ی خیلی چیزهاست.

اما

طرز برخورد با «درد» بسیار مهم و همطراز مشخص شدن «علت درد» است.

برخورد مناسب با «درد» مراحل و موارد بسیار دارد، ازجمله علت، ریشه یابی، درمان مرحله ۱ یا سطحی، درمان مرحله ۲، و مراقبت همیشگی.

و

«هر کجا دردی است دوا آنجا رود»

«درمان» مستتر در «درد» است.

قربتی فراتر

حال که مجالی است تا خمس داشته هایم را قسمت کنم، به خیلی موضاعات بیشتر فکر می کنم. مثلا به کاری بی منت. مثلا به دجله انداختن. مثلا با کس دیگری حساب کردن.

راستش ما و مخصوصا من برای خیلی بحث ها بچه ایم (ام). مردانه آن است که اگر کاری می کنیم با کس دیگری معامله کنیم، نه با بنده اش یا زیر دستانش. آدمی خوب است یادش بماند می تواند کاری کند که هر قدمش و هر نگاهش و یا هر کلامش قربت الی الله باشد

باز می گویم که ما بچه ایم، ما هنوز چشم به دست ان کسی داریم که برای کاری انجام داده ایم. ما آن نیستیم که مزد کارمان را بعد ها حساب کنیم. عجب روزگاری شده، وقتی به مردانگی فکر می کنم چقدر خود را دور می بینم. عجب روزگاری شده.

شروع فصل نو، زمستان

باورم نیست که آذر ماه را بدون حتی یک نوشته پشت سر گذاشته ام. حال خوبی نیست، آدم توی ذوقش میخورد ، فکر میکند که چه کاهلی ها که نکرده است. ولی واقعیت این نیست، یعنی کاهلی نبوده …، دروغ چرا. دقیقا کاهلی بوده است.

این روزها مسئله ی اصلی همین است، کاهلی. واقعا دوست دارم ساعت ها مطلب درباره زجر و رنج های کاهلی و حس های بعدش یعنی (حس بی فایدگی، تنفر، سنگینی و کرختی، …) بخوانم و بنویسم که شاید بعدتر از آن رهایی یابم.

خب، فصل تمام شد. به همین سادگی، هیچ گاه فکر نمیکنیم که زمان با چه سرعتی عبور میکند مگر زمانی که قطره قطره اش را بشماریم. من در این فصل چندباری شد که قطره قطره اش را شمردم، یعنی زمانی که در بیمارستان بود. زمانی که از درد تنها مورفین چاره ام بود. آندزمان قدر وقت و زمان را فهمیدم که که هر قطره ای که در سرم پایین می افتاد برایم یک ساعت میگذشت. راستش اصلا زمان نمیگذشت. آن زمان قدر لحظات را فهمیدم که چشم به راه دکترم بودم که بیاید و نتایج آزمایشاتم را تحلیل کند. آااااااه.داین از برکات پاییز بود. ولی مدیون هستید که فکر کنید به این خاطر کمتر نوشتم، نه. قبل تر که گفتم، تنها به خاطر کاهلی بود.

نمی خواهم یادم برود که اگر خوب پیش می رود به خاطر خودم است و اگر بد هم پیش میرود به خاطر کرده های خودم. آدمی باید بپذیرد که مسئول کارهایش باشد. اینکه در خیابان فحش و ناسزا می دهد یا اخلاق خوبی ندارد، ربطی به بیماری ندارد یا حداقل کمتر ربط دارد. چرا؟ چون خود اوست که به بیماری اجازه ورود می دهد. شاید با گفتن جمله بعد خیلی ها با من زاویه بگیرند ولی عبادت، از آن کارهایی است که انجامش به همان نشدن های مبارک در زندگی کمک می کند.

خلاصه می خواهم زمستان پر و پیمانی را جشن بگیرم و در انتها با حالی خوب به پیشواز بهارم بروم. دیگر کم کم باید خود را برای قدم ای نهایی آماده کنکنم.