در ادامه، باز از یادگیری

در مطلب قبلی در چند روز گذشته از یادگیری گفتم.

اما حال می خواهم کمی صحبت های قبلی ام را بسط دهم و یا شاید کمی تصحیح کنم. موضوع اینجاست عوامل مختلفی در یادگیری تاثیر دارند. چیزهای زیادی هستند که موجب بهبود یا کاهش سطح یادگیری می شوند. در این موضوع اگر در ویکی پدیا نیز جستو جو کنید در زیر مجموعه “یادگیری” و بعدتر در “عوامل بروز اختلالات یادگیری” به فهرست جالبی بر می خوریم. (فهرست ذیل مستقیما از ویکی پدیا نقل شده است.)

۱- عوامل آموزشی
۲- عوامل محیطی
۳- عوامل روانی
۴- عوامل ژنتیکی
۵- عوامل بیو شیمیایی

همانطور که میبینیم عوامل اختلال در یادگیری بسیارند، ولی به دو مورد می خواهم اشاره مستقیمی کنم و آن هم فضای فیزیکی و جو روانی است. یعنی جایی که هستیم و جوی که در آن برقرار است.

مثلا من گاهی مانند امروز به کتابخانه ملی می آیم؛ شاید باورتان نشود ولی بسیار متفاوت است به طوری که هم تعداد کارها بیشتر و هم کیفیت آن ها بالاتر است.

مثال دیگر زمانی است که در خانه یا محل کار همیشگی امان هستیم و ب طرز معناداری تفاوت میزان تمرکز در این محیط ها را درک می کنیم. با خودمان تکرار کنیم که ما همه اندیشه ایم، پس برای کسی که همه اندیشه است فضاها و معنا ها بی تاثیر نیستند. این فضاها احساسات ما را در دست دارند و بعدتر همین احساسات کنترل فکر ما را در ید خود دارند.

عوامل محیطی را دست کم نگیریم.

پ.ن: در مطلب بعدی حتما از تاثیر ابزار آلات مورد استفاده در یادگیری خواهم گفت.

پ.ن۲: بعدتر از این هرم یادگیری بیشتر خواهم گفت.

هرم یادگیری آموزش

یادگیری و شاید دیگر هیچ

از بالاترین لذت ها میتوان از «یادگیری» نام برد. یادگیری یعنی «زنده هستی»، «هنوز امیدی برای زنده بودن داری!»، «از حداقل های دلایل زنده بودن عبور کردی».

خیلی اوقات که به یادگیری فکر میکنم میفهمم که موهبت الهی را فراموش میکنیم. لذت یادگیری و فهمیدن موضوعات جدید اصلا ساده نیست. ساده نیست که شما امروز چیزی را یاد بگیرید و حس کنید که تا دیروز کاملا نسبت به آن جهل داشتید؛ ساده نیست که امروز خود را با پنجره ای ببینید که تا دیروز به جایش دیوار بوده.

خلاصه برای من فراگیری همیشگی رنگ و بویش خیلی متفاوت است. یادگیری فلسفه ی سیالیت ه زندگی و بی نهایت بودن آن ررا به خوبی به تصویر می کشد. اگر خوب به یادگیری فکر کنیم متوجه میشویم که دنیا وسعتش به اندازه ی ذهن ماست و چه وسعت بی کرانی!

بزرگترین خطر زندگی ام را مواقع و موانعی میدانم که مانعِ فرآیند آموش ام می گردد(دند).

دربارۀ یاد آوری

remember - یادآوذی - عامریان

رِدْ – درحالی‌که به دیوارهای زندان اشاره دارد – به رفقایش چنین توضیح می‌دهد:

«این دیوارها از جهاتی عجیب‌اند؛ در نخست ازشان متنفری، به‌مرور برایت عادی می‌شوند و رفته‌رفته به آنها معتاد میشی. به‌این میگویند وابستگی!».

به‌همین علت «یادآوری» یا مرور دوباره میثاق ها، نوشته جات، درونیات، امری لازم می نماید. ما همواره باید به یاد «والایی» و «آزادی» باشیم و نباید به دیوار های زندان هایمان عادت کنیم. ما با آرزو ها و رویاهایمان معنا می گیریم. آنها را به یاد آوریم…

پ.ن: جواب به پرسش هایی مانند:
چرا مرور میکنیم؟
چرا بایست یادآوری کرد؟
چرا باید به خلاصه ها رجوع کرد؟
چرا باید مجددا بعضی کتاب ها را خواند؟

اعتماد ؟!

trust-اعتماد-عامریان

نمی دونم دقیقا از کجا دیگه نتونستم به کسی «اعتماد» کنم ؟!

شما فکر نکن که «عدم اعتماد» کار آسونی است، وقتی «اعتماد» به دیگران رو از دست بدی، مدام اطراف خودت رو متزلزل می بینی.
و از همه مهمتر آدم های درست و حسابی بعدی نیز پاسوز این جریان می شوند، و نمی تونن اون طوری که شایسته اون ها هست، تو دل برن و لذت شرایطشون رو ببرن.

قسمت بد ماجرا اینجاست که خلاصه «اثر پروانه ای» امکان این رو داره که روزی به خودمون برگرده! (چون حتی بال زدن پروانه ای در جای دیگر دنیاممکن است اتفاق وحشتناکی را رقم بزند؛ چه برسد به همچنین چیزی مانند «منش و رفتار انسانی»!)

البته نکته مهم تر، مسئولیت پذیری شخصی است. یعنی اگر من انتخاب های مناسبی نکردم یعنی جایی چیزی در من درست درک نشده! خلاصه سهم خودمون رو در انتخاب آدم های اشتباه در نظر بگیریم.

از شب

شب - شباهنگم - night

و شب ها هم دیگر کیفیت گذشته را ندارند،

آن وقت ها آرامشی بود، سکوتی بود، دوستت دارمی و …

 

پ.ن: اصلا شب به «ناگفته» هاشه که شده شب/.

پ.ن.۲: برای من شب به مانند عکس بالا کنار دریا یا آب،

در سکوت محض و کمی آتش معنا می گیرد.

ارزش و تولید ارزش

value - ارزش

زمان یکی از منابع اصلی تولید ارزش است،

ارزش در زندگی با زمان مناسب و ریسک متناسب ایجاد می شود.

به موقع منابع تولید ارزش را فعال کردن هنر است.

 

پ.ن:

(این نوشته صرفا یک یاداوری است؛

یادآوری به کسی که طراح نبود و همه چیز بود!)

از شکست تا یادگیری

Failure - شکست - باخت

«تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند، کاین سخن با خام نیست*»

یکی از مهارت هایی که تو زندگی باید یاد گرفت، به آن فکر کرد، پرورشش داد و خلاصه به آن توجه کرد؛ خوب باختن است.
یعنی از باختنت رنگ نبازی، اجتناب نکنی از کاری که میکردی.
باید یاد گرفت که باختن یعنی، تو شروع به کاری کردی، پس این شروع به خودی خود ارزشمند است.
تو با شروع کردن قدم به دنیای ناشناخته های خودت گذاردی و این یعنی کشف های جدید، هر چند در هر کشف، زخم هایی ممکن است ایجاد شود.
اگر در باختنی سَرت و دلت هم شکست، یاد آن ضرب المثل ژاپنی بیفتیم که با طلا دوباره آن را بند می زدند و جاهای خالیش را پر می کنند. یعنی تو حتی پس از باخت و شکست زیباتر می شوی.

باختن یعنی:
بعد خوردن به زمین، بشینی زخم هات رو ببینی، تمیزشون کنی، مرحم بگذاری روشون، و بعد وقتی جون گرفتی بری ببینی چرا خوردی زمین تا دوباره نخوری زمین؛ و خودت رو برای بلند شدن بعدی قوی تر کنی!

و یادمون نره:

🔺 شکست یک پیش شرط برای یادگیری است (failure is a prerequisite for learning)

🔺 شکست خوردن یک وضعیت موقتی هست؛ چیزی که اونو دائمی میکنه اینه که تسلیم بشی…! (*ناشناس)

از دلتنگی های فصلی

چقدر دلتنگِ چیزهای ابراز نکرده ام،
یه کوه دارم پشتم که سنگینیش کمرِ این روز های زندگیم رو عجیب، فشار میده.

دلتنگی میدونی چیه؟! همون چیزی که وقتی به یاد میاریش لبخندی همراه لبانت میشن و بعد چند لحظه، از حجم نبودن اون ها، کفِ دست ای روانه پیشونیت میکنی یا اگه تو تاکسی نشستی گونه ات رو به خنکی شیشه ای که کنارته میدی.

راستش تاکسی های سبز و زرد میدون ونک تو فصل زمستون واسه من خود ه دلتنگی اند و بس.